هنوز لشكر خصمان بر آنك سلطان حيلهء ساخته است تا ايشان را بهامونى كشد منادى از لشكرهاى ايشان برآمد كه هيچ كس از جاى نجنبد و بر عقب ايشان نرود ، چون لشكر سلطان پراگنده شد و بهر طرف روى نهادند امكان مقام نيارستند سلطان حيران بماند ضرورت « 1 » روى باز پس نهاد و متوجّه اخلاط شد و جماعتى را كه بمحافظت آن موسوم بودند باز خواند و بخوى شد برادران ملك اشرف مجير الدّين را بإعزاز بازگردانيد و تقىّ الدّين را بشفاعت امير المؤمنين المستنصر باللّه اجازت مراجعت داد و حسام الدّين قيمرى « 2 » بگريخت و منكوحهء او كه همشاخ « 3 » ملك اشرف بود آنجا بود سلطان او را در ستر عصمت با فنون عاطفت و مرحمت بازفرستاد و عزّ الدّين ايبك در قلعهء دزمار « 4 » قرين دمار شد ، عجب بودى اگر روزگار يارى دادى و به آخر بازى از زير حقّه بيرون نياوردى ،
چرخ ما را نمىدهد يارى * نيست دشوار « 5 » بر فلك خوارى
گله كردم كه بخت من خفتست * اى دريغا نماند بيدارى
سنگ ماندست اى فلك بر من * عجب افتاد اگر نمىبارى
سلطان را خود از صدمهء كه بر رخسار بخت او لطمهء بود هنوز هيچاند مال حاصل نشده كه خبر رسيد كه جورماغون « 6 » نوين از آب آمويه گذشت وزير شمس الدّين « 7 » يلدرجى « 8 » را بمحافظت قلعهء كيران « 9 » موسوم فرمود و حرم آنجا به دو سپرد و سلطان بتبريز آمد و باز آنك « 10 » ميان او و
هامش
( 1 ) كذا فى آ ب ج د ، ه ز : بضرورت ،
( 2 ) كذا فى د ، آ ب : قمرى ، ز : قمرى ، ج ه : قمرى ،
( 3 ) كذا فى آ ج ه ، د : هم ساج ، ب ( باصلاح جديد ) ز : هم وشاح ، جامع التّواريخ طبع بلوشه ص 31 : دختر ،
( 4 ) آ :
درمار ، ه : ذرمار ، - معجم البلدان اين كلمه را دزمار بتشديد زاء ضبط مىكند ،
( 5 ) ب ج ز : دشخوار ،
( 6 ) د : حورماعون ،
( 7 ) نسوى ص 101 ببعد لقب اين وزير را فخر الدّين مىنويسد ،
( 8 ) كذا فى آ ج ، ب ز : يلدرحى ، د ه :
بلدرجى ،
( 9 ) كذا فى آ ب د ، ج ه : كبران ، ز مشكّلا : كبران ، - « كبران مدينة باذربيجان بين تبريز و بيلقان » ( ياقوت ) ،
( 10 ) يعنى با آنكه ،