صفآراست و خواست تا ميمنه و ميسره را فرمايد تا در موافقت او در قلب و موازاة خود حمله كنند برادرش غياث الدّين با ايلچى پهلوان و خواصّ خويش و جمعى ديگر عنان برتافت ،
انّى و تجربتى سعيدا بعد ما * جرّبت فى غلوائه اخلاقه
كمعيد شكّ فى خراقد شمّه * و اراد معرفة اليقين فذاقه « 1 »
سلطان جلال الدّين ازين سبب مستشعر شد و از لشكر متنفّر و بازين « 2 » همه روى نگردانيد و بر قلب حمله كرد و دست راست لشكر مغول دست چپ سلطان را برداشت و دست راست سلطان دست چپ مغول را و لشكرها به يكديگر مختلط شدند و لشكر مغول از پس قلب سلطان در آمدند و علم سلطان از جايگاه برفت و دست راست بر عقب دست چپ مىدوانيد چنانك هيچكدام را از يكديگر خبر نبود و سلطان در قلب افتاده و بيرون جنيبت كش كس با او نمانده از جوانب به دو محيط شدند و سلطان چون نقطه در دايره يكى را از اسب مىانداخت و ديگرى را اعضا مىخست تا از ميان بجست و بلورستان افتاد و در درهء مقام كرد و از هزيمتيان يكان و دوگان ناگهان مىرسيدند و به خدمت او متّصل مىشدند و كسى را از اهل اصفهان و لشكر از حال او خبر نه بعضى بر آنك او را در معركه انداختهاند و بعضى بر آنك گرفتار شده است و لشكر مغول تا بدر اصفهان آمدند و از آنجا بتعجيل تمام بىهيچ لبث و مكث در مدّت سه شبانروز برىّ راندند « 3 » و از آنجا نيز متوجّه نشابور شدند و بازگشتند ، و سلطان بجانب اصفهان روان شد و مبشّران در
هامش
( 1 ) لأبى احمد بن ابى بكر بن حامد من كتّاب السّامانيّة ، انظر يتيمة الدّهر ج 4 ص 5 ، و البيت الأوّل هناك هكذا :انّى و احمد بعد ما جرّبته * و بلوت فى احواله اخلاقه( 2 ) ج د ه ز : با اين ، ب : بازى ،
( 3 ) ه ز با جزئى اختلافى با يكديگر در اينجا افزودهاند : « و بعضى از لشكر بمحاصرهء كاشان مشغول شدند و بسه روز بگرفتند و قتل و غارت و نهب بسيار كردند و از آنجا برىّ رفتند » ،