گشت ، چون لشكرها رسيدند با طبل و بوق و جمال و نوق صفصف از پس يكديگر ايستاده و محاربت را آماده لشكر سلطان را به نسبت خود از دريائىجوئى و در ميدان خودگوئى مىپندارند « 1 » قال اللّه سبحانه و تعالى
إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ ،
چون لشكر گرج دررسيد لشكر سلطان نيز سلاح پوشيدند و سلطان « 2 » بمطالعهء ايشان بر پشتهء بلند برآمد نشانها و اعلام قفچاق را ديد بر يمين و بيست هزار مرد گزين سلطان قشقر را « 3 » پيش خواند و يكتا نان و قدرى نمك به دو داد و نزديك قفچاقان فرستاد و حقّى كه در عهد پدر خويش در وقتى كه ايشان را مقيّد و مذلّل كرده بود و سلطان بلطايف حيل ايشان را از آن خلاص داده و نزديك پدر شفيع شده ياد داد و گفت « 4 » اكنون در روى من مگر قضاى آن حقّ را شمشير مىكشيد لشكر قفچاق ازين سبب باز ايستادند حالى از موضع خود دور گشتند و ازيشان يكسو شد ، و چون لشكر گرج صفوف بياراستند سلطان رسولى نزديك ايوانى كه سرور ايشان بود فرستاد كه شما امروز از دور رسيدهايد و اسبان كوفته باشند و مردان خسته امروز هم برين نمط بايستيم جوانان جنگجوى از هر جانب يكيك در ميدان آيند و بر سبيل مجادله و مطارده دستى برهم اندازند تا ما امروز نظاره كنيم و كار فردا كناره « 5 » ، ايوانى را اين سخن نيك موافق افتاد و از جوانان كنداور و دليران دلاور يك سرور كه با كوه بضخامت پهلو مىزد در ميدان آمد و ازين جانب سلطان منكّروار
هامش
( 1 ) ب ه ز : مىپنداشتند ، د : مىدانستند ، ج : ديدند ،
( 2 ) فقط در ب ، آ د ه ز ندارند ، ج كلمهء سلطان را بعد از « ايشان » دارد ،
( 3 ) كذا فى ز ، آ : قسقر را ، ب : قشقرا ، ه : قشقررا ، ج : قشعررا ، د :
قتررا ، جامع التّواريخ طبع بلوشه ص 29 : قوشقررا ،
( 4 ) آ د ه « و گفت » را ندارند ،
( 5 ) كذا فى ب ، ج : كتاره ، آ : كناره ، ه : يكباره ، ز : مستعد ، د ندارد ،