حال از جانب عراق خبر رسيد كه غياث الدّين سلطان « 1 » در عراق متمكّن شده است و اكثر لشكر كه در آن بلاداند هواى سلطان جلال الدّين دارند و استحضار او كرده بودند « 2 » و نيز خبر رسيد كه براق حاجب بكرمانست و شهر جواشير « 3 » را بحصار گرفته است و همآوازهء توجّه لشكر مغول بطلب سلطان دادند سلطان از آنجا بر راه مكران « 4 » برفت از عفونت هواى مخالف مبالغ از لشكر سلطان هلاك شدند ، و چون خبر وصول مواكب سلطان ببراق حاجب رسيد نزلهاى بسيار پيش فرستاد و استظهار « 5 » تبجّح و استبشار نمود چون برسيد از سلطان التماس قبول دخترى كه داشت كرد سلطان اجابت نمود « 6 » و عقد نكاح بست كوتوال قلعه نيز بيرون آمد و كليد حصار پيش سلطان آورد سلطان بحصار برآمد و كار زفاف باتمام رسانيد بعد از دو سه روز سلطان بر عزم شكار و مطالعهء « 7 » علفخوار برنشست براق حاجب بعلّت آنك درد پاى دارم ازو بازماند چنانك گفتهاند ع ، تعارجت لا رغبة فى العرج ، در راه سلطان را از توقّف و تقاعد او و تمارض اعلام دادند سلطان دانست كه از تخلّف او خلاف زايد و از تأخير او تا خبر باشد فساد تولّد كند بر سبيل امتحان هم از راه يكى را از خواصّ بازگردانيد و فرمود كه چون عزيمت عراق به زودى مصمّم است و آن انديشه بر امور ديگر مقدّم براق حاجب هم اينجا بشكارگاه حاضر شود تا آن مصلحت را مشورت كرده آيد چه او در امور مجرّب و مهذّب است و بتخصيص بر كار عراق واقف تا بر موجب مصلحت ديد او تمشيت آن مهمّ بتقديم رسد براق
هامش
( 1 ) ب ( باصلاح جديد ) ج د : سلطان غياث الدّين ،
( 2 ) ه ز : كردهاند ،
( 3 ) كذا فى آ ، ب د ه : بردشير ، ج : بردسير ، ز : برادشير ، - جواشير ( كواشير ) و بردشير ( بردسير ) هر دو يكى است و هر دو نام يك شهر است ( ياقوت در « بردسير » ) ،
( 4 ) ج بخطّ الحاقى : كيح ( - كيج ) و مكران ،
( 5 ) ز افزوده : و ،
( 6 ) ج بخطّ الحاقى در حاشيه افزوده : و سلطان جلال الدّين دختر براق حاجب را قبول فرمود بالتماس پدرش ،
( 7 ) كذا فى ب د ز ، آ ج : بمطالعهء ، ه : تا مطالعهء ،