تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
اشتغال نمود و چون يقين مىشناخت كه افتعال زمان غشوم و روزگار ظلوم او را با آن نخواهد گذاشت كه قدمى بمراد بردارد يا دمى بخوشدلى برآرد كم غم جهان گرفته بود و مىگفت
امروز جهانرا چو شكر بايد خورد * فردا بينى خون جگر بايد خورد
گوئى اين رباعى از زفان او گفته‌اند
چون گل بشكفت ساعتى برخيزيم * وز شادى مى ز دست غم بگريزيم باشد كه بهار ديگر اى هم‌نفسان * گل مىريزد به خاك و ما مىريزيم
برين موجبات بر مداومت اقداح مدام توفّر مىنمود و از قداح ملام توقّى نمىكرد و اصحاب لهو و طرب و ارباب نشاط و عشرت در خدمت او جمع شدند و نديم و مشير او گشتند و جز از معاشرت كارى نمىشناخت و از ترتيب زيور زنان با تربيت مردان نمىپرداخت و از وضع حلل حلايل با رفع خلل جلايل نمىرسيد ، و در آن وقت وزير نيشابور بعد از خواجه شرف الملك مجير « 1 » الملك كافى الدّين عمر رخّى بود رحمهما اللّه تعالى نفسى شريف و طبعى لطيف داشت سيّد سراج الدّين راست وقتى كه او را در مسند وزارت نشاندند قالوا وزيركم فاستبشروا عمر الكافى من الرّخّ قلت الفوز بالظّفر
فالرّخّ ما ان ترى فى سيره عوجا * و العدل ما زال منسوبا الى عمر
و چون سلطان در نشابور حاضر بود و از اطراف اصناف خلايق از قوّاد و اصحاب حاجات روى به خدمت او نهادند و مهمّات و مصالح ايشان را كسى كفايت نمىكرد و متحيّر و پريشان مىگشتند روزى بجمعيّت بر در سراى مجير « 2 » الملك جمع شدند و غلبه و آواز برداشتند و تشنيع آغاز نهادند بيرون آمد و روى بديشان آورد كه سخن شما عين صدقست و شكايت بر حقّ امّا من نيز بنزديك خداوندان حصافت معذورم از كار مصلحت قوّادگى با مصلحت قوّاد كه روى كاراند نمىپردازم و از
هامش
( 1 ) د ه ز : مجد ، ( 2 ) د ه : مجد ،