تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
داشت برين عزيمت تا ببلخ بيامد و عماد الملك را در آن وقت با تحف و هدايا پسرش ركن الدّين به خدمت سلطان فرستاده بود نيك ممكّن و محترم بود و حلّ و عقد كارها در دست او هواى خانه و حبّ وطن و آشيانه او را بر آن داشت كه سلطان را رأى زد كه نزديك من آن اوليترست كه چون اين جماعت مستولى شدند خويشتن را ازيشان دور تر افكنيم و بجانب عراق رويم و لشكر عراق را جمع كنيم و از سر بصيرت و كثرت اهبت و عدّت روى به كار آوريم ، و پسر او سلطان جلال الدّين بدين رايها انكار مىنمود و مىگفت راى آنست كه چندانك ممكنست لشكرها درهم آريم و پيش ايشان باز رويم و اگر سلطان را دل برين قرار نمىگيرد عزيمت عراق را بامضا رساند و لشكرها به من دهد تا من بسرحدّ روم و با آن جماعت دستى برهم اندازم « 1 » و سنگى و سبوئى برهم زنيم « 2 »
فيا لرزام رشّحوا بى مقدّما * الى الموت خوّاضا اليه الكتائبا اذا همّ القى بين عينيه عزمه * و نكّب عن ذكر العواقب جانبا و لم يستشر فى امره غير نفسه * و لم يرض الّا قائم السّيف صاحبا « 3 »
تا خويش را بنزديك خدا و خلق معذور كنيم
ليبلغ عذرا او ينال غنيمة * و مبلغ نفس عذرها مثل منجح « 4 »
اگر دولت يار باشد خود بچوگان توفيق‌گوى مراد ربوديم و اگر سعادت مساعدت ننمايد نشانهء ملامت مردمان و بندگان بارى نگرديم و زفان طعن در ما نكشند و نگويند كه چندين گاهست تا مال و خراج از ما مىستانند و در وقت كار ما را در كام ناكامى مىنهند و به چند نوبت اين معنى تكرار مىنمود و اجازت پدر را انتظار واجب مىشناخت و از
هامش
( 1 ) ب ج ه : اندازيم ، ( 2 ) د : زنم ، ( 3 ) من ابيات لسعد بن ناشب من شعراء الحماسة ، انظر شرح الحماسة للتّبريزى طبع بولاق ج 1 ص 35 - 37 ، ( 4 ) من ابيات لعروة بن الورد العبسىّ و هى مذكورة فى الحماسة ( ايضا ، ج 2 ص 7 - 10 ) ،