فرمود و بدان تعرّضى نرسانيد و او خطبه و سكّه بنام او كرد ، و در اثناى غزوات سلطان برادر او تاج الدّين عليشاه سبب دلماندگى كه او را از برادر خود سلطان محمّد در ميان آمده بود نزديك سلطان محمود رفت مقدم او را بر تمامت بزرگان مقدّم داشت و مورد او را مكرّم و اصناف هدايا و تحف بنزديك او فرستاد چون يكچندى بر آن گذشت سلطان محمود را از آبراه « 1 » سراى حرم او نيمروزى دررفتند و او را بر تخت يافتند بكشتند كس ندانست كه آن ضربت كه فرمود در افواه مردم افتاد كه عليشاه بطمع ملك قصد او كرد فى الجمله چون او گذشته شد در شهور سنهء تسع و ستّماية و از اولاد سلاطين غور ديگرى كه عماد سلطنت را مؤكّد تواند داشت و اساس مملكت ممهّد نبود اعيان فيروزكوه بر تاج الدّين عليشاه اتّفاق كردند و او را بر تخت سلطنت نشاندند التزام جانب احترام را رسولى باعلام حالت و استجازت او در كار سلطنت بر سبيل استنابت به حضرت سلطان فرستاد سلطان بر سبيل تقرير سلطنت محمّد بشير را با خلع و تشريفات بفرستاد و توقيع و منشور مبذول داشت چون بشير از مراسم تهنيت بپرداخت لبس خلعت را عليشاه بجامهخانه در آمد بشير جامها برداشت و دررفت و شمشير بركشيد و بيك ضربه سر او بينداخت بشير نذير گشت و تهنيت با تعزيت مبدّل شد چون آن حالت حادث شد ديگرى در پيش آن كار ايستادگى نتوانست نمود مناشير ديگر كه بر اركان بمعنى استمالت نوشته بود برخواندند و ملك فيروزكوه و غور و آن حدود سلطان را مسلّم شد ، بعد از آن در شهور سنهء احدى عشر [ ة ] و ستّمايه خبر رسيد كه تاج الدّين ايلدوز در غزنين انتقال كرد و او را وارثى كه قايم مقام او تواند بود نبود از غلامان يكى بر جاى او نشست سلطان حركت بجانب آن ملك كه ملكى نفيس بود معطوف گردانيد و همّت بر استخلاص آن اقاليم مصروف آن نيز با ديگر ملكها مضاف
هامش
( 1 ) ب ( باصلاح جديد ) ه : راه آب ،