بتبريز رفت و خواست تا دو برادر شمس الدّين و علاء الدّين را ببيند كه حقوق بسيار در ميان ايشان ثابت بود اتّفاقا روزى در عرض راه بموكب اباقا خان برخورد شمس الدّين و علاء الدّين چون ويرا از دور بديدند فى الحال از اسب پياده شدند و زمين ببوسيدند و بوسه بر دست و پاى شيخ نهادند و از ديدار وى تلطّف و خرّميها نمودند اباقا خان از اين وضع رفتار ايشان نسبت بدان مرد غريب تعجّب نمود از ايشان پرسيد اين مرد كيست گفتند اين شيخ سعدى شيرازى است كه در سخن بجهان مشهور است اباقا خان شيخ را بحضور خود طلبيد و ويرا گفت مرا پندى ده سعدى گفت از دنيا بآخرت چيزى نتوان برد مگر ثواب و عقاب اكنون تو مخيّرى اباقا خان گفت اين معنى بشعر تقرير كن شيخ در حال گفت :
شهى كه حفظ رعيّت نگاه ميدارد * * حلال باد خراجش كه مزد چوپانيست
و گرنه راعى خلق است زهرمارش باد * * كه هرچه مىخورد او جزيهء مسلمانيست
اباقا خان بگريست و چند نوبت پرسيد كه راعيم يا نه و هر نوبت شيخ جواب ميداد كه اگر راعيى بيت اوّل ترا كفايت و الّا بيت آخر ، - انتهى
و بعقيدهء اين ضعيف آثار وضع كلّا او بعضا بر وجنات احوال اين دو حكايت لايح است و در هر صورت خالى از مبالغه و اغراق نيست و مخصوصا پنجاه هزار دينار فرستادن صاحب ديوان براى سعدى و سوگند دادن و شفاعت نمودن براى قبول آن و از اسب پياده شدن وى و برادرش در حضور اباقا خان و سر در قدم شيخ ماليدن و بوسه بر دست و پاى وى دادن تا اندازهء منافات دارد با لهجهء سؤال و تقاضائى كه غالبا سعدى در قصايد خود در مدح اين دو برادر به كار مىبرد مثلا اين بيت در خطاب بعلاء الدّين :
تو كوه جودى و من در ميان ورطهء فقر * مگر بشرطهء اقبالت اوفتم بكران
و اين ابيات در خطاب بهمو :