بحبش عميد داد در آن ساعت كه او را بگرفتند و بقيد دو شاخ بربست اين رباعى بگفت
آنها كه متاع عمر خود بربستند * * از محنت و رنج اين جهانى رستند
بشكست تن من از گناه بسيار * * زآن بود كه اين شكسته را بربستند
و بر سبيل استعطاف اين رباعى ديگر هم بفرستاد
شاها ز من آنچ پود و تارست بگير * * ور جان منت نيز بكارست بگير
جانيست بلب رسيده و صدر بهشت « 1 » * * زين هردو كدام اختيارست بگير
و چون ديد كه هيچ حيله نافع « 2 » نيست و تضرّع و توجّع فايدهء نداد « 3 » اين دو بيت بگفت و نزديك حبش عميد فرستاد
با دشمن و دوست عيش خوش كردم و رفت * وين رخت حياة زير كش كردم و رفت
دست اجلم داد حب مسهل روح * صد لعنت نقد بر حبش كردم و رفت
بفرمود تا او را در ميان نمدى پيچيدند و شكل آنك نمد مالند اعضا و اجزاى او را ريزه « 4 » كردند ، در شهور سنهء تسع و اربعين و ستّماية بوقت آنك از اردوى غايمش « 5 » مراجعت افتاده بود در خدمت امير ارغون نزديك ييسو « 6 » رفت « 7 » چون به خدمت امير امام بهاء الدّين رسيدم « 8 » در حال پيش از آنك زفان بسخنى ديگر بگشاده بود بدين بيت ابتدا كرد كه
انّ السّرىّ اذا سرا فبنفسه * * و ابن السّرىّ اذا سرا اسراهما
هامش
( 1 ) آ : بهشت ؟ ؟ ؟ ، ب ه : بهشت ؟ ؟ ؟ ، ج : تهيست ،
( 2 ) ج : نافذ ،
( 3 ) ه :
ندارد ،
( 4 ) ب ( بخطّ جديد ) ج د ه : ريزهريزه ،
( 5 ) آ ب : عايمش ؟ ؟ ؟ ، د : غاتمش ، ج : اوغل غايمش ،
( 6 ) آ : تيسو ؟ ؟ ؟ ، ب : ييسو ؟ ؟ ؟ ، ج : ييسو ؟ ؟ ؟ ، د :
ييسو ؟ ؟ ؟ ،
( 7 ) يعنى رفتم ،
( 8 ) ج د : رسيد ،