گشتند و باجازت او به شهر آمدند وقت نماز را دروازهء نمازگاه بگشادند و در عناد دربستند تا لشكر مغول درآمدند و آن روز بتخريب شهر و فصيل مشغول بودند و اهالى شهر پاى در دامن عافيت « 1 » كشيدند و ايشان را تعرّضى نمىرسانيدند تا چون روزگار به لباس ختائيان مشرك سياه گليم شد مشعلها افروختند و مشعلها بركشيدند تا تمامت باره را با ره برابر كردند و از جوانب پياده و سوار را راه گذر ، چون روز سيّم كه مهره باز بىمهر سياهدل كبود چهر آينهء سختروئى « 2 » را در روى كشيد بيشتر مغولان باندرون شهر درآمدند و مردان و عورات را صدصد بشمار در صحبت مغولان بصحرا مىراندند مگر قاضى و شيخ الأسلام را با قومى كه بديشان تعلّق داشت و در جوار ايشان بودند از خروج معاف داشتند زيادت از پنجاه هزار خلق درشمار آمد كه در حمايت ايشان بماند و منادى دادند كه اگر كسى بكنج اختفا استيمان كند خون او هدر و باطل است و مغولان و لشكريان بغارت مشغول بودند و مردم بسيار در مغارات و سوراخها متوارى گشته بودند كشته شدند ، و پيلبانان پيل را بنزديك چنگز خان بردند و علف پيل خواستند از خورش ايشان پيل از آنك در دست مردم افتند پرسيد گفتند علف صحرا فرمود رها كنيد تا خود مىزنند « 3 » و مىگيرند پيلان را گشاده كردند تا هلاك شدند ، و چون شاه افلاك به زير كرهء خاك فرو شد مغولان از شهر بيرون آمدند و اهالى حصار در هراس و بيم با دلهاى به دو نيم نه روى قرار و نه پشت فرار الب « 4 » خان مردى كرد و جانبازى و با هزار مرد دل از جان برگرفته از حصار بيرون آمد و برميان لشكر زد و با سلطان پيوست چون بامداد ديگر چاوشان خسرو سيّارگان تيغزنان طلوع كردند لشكر گرد بر گرد دز منطقه ساخته و از جانبين تير و سنگ سبك پرّان و ديوار حصار و فصيل ويران
هامش
( 1 ) آ ج : قناعت ،
( 2 ) آ ب ج : روى ، د ندارد ،
( 3 ) آ : مىزنند ؟ ؟ ؟ ( مىزيند ؟ ) ،
( 4 ) آ : الب ؟ ؟ ؟ ،