بود كه او آن جوانب را از دست عداة مسلّم كند و از قبل هر پسرى و خويشى امرا در خدمت او بموافقت برفتند چنانك از قبل او نيز بجوانب امرا و لشكر نامزد بود ماه « 1 » . . . « 2 » آن عزيمت بنفاذ پيوست و با جنگ جويانى چون قضا كه هيچ حيله مانع آن نتواند بود و مانند اجل كه هيچ سلاحى دافع آن نشود مسارعت نمود اوّل چون بقصبهء سقناق « 3 » كه بر كنار جيحون خجندست « 4 » نزديك رسيد در مقدّمه حسن حاجى را كه باسم بازرگانى از قديم باز به خدمت شاه جهانگشاى پيوسته بود و در زمرهء حشم او منتظم گشته برسالت بفرستاد تا اهالى را بعد از اداى رسالت به حكم معرفت و قرابت نصيحتى كند و بايلى خواند تا جان و مال ايشان بسلامت بماند چون در سقناق « 5 » رفت پيش از آنك از تبليغ رسالت با نصيحت آيد شريران و اوباش و رنود غوغائى برآوردند و تكبيرگويان او را بكشتند و غزائى بزرگ مىپنداشتند و از قبل قتل آن مسلمان ثوابى شگرف طمع مىداشت آن قصد فصد وريد آن قوم را سببى بود و آن حيف حتف تمامت جماعت را داعيهء ، اذا حان اجل البعير حام حول البير ، چون از آن حالت اعلام يافت « 6 » اعلام بجانب سقناق « 7 » تافت و از اشتعال نايرهء غضب جنود و عساكر را ياسا داد كه از بام تا شام نوبتنوبت محاربت كنند هفت روز بر آن جمله كه فرمان بود مواظبت نمودند و بقهر و قسر آن را بگشادند و باب عفو و مسامحت دربستند و بانتقام يك نفس نقش وجود اكثر ايشان را از جريدهء احيا محو كردند و امارت آن موضع بپسر حسن حاجى مقتول داد تا بقايا را كه در زوايا مانده بودند جمع كند و از آنجا روان شدند و اوركند « 8 » و بارجليغ كنت « 9 » را مستخلص كرد و چون
هامش
( 1 ) ج د ه : كلمهء « ماه » را ندارد ،
( 2 ) بياض در آب ،
( 3 ) آ : سقماق ؟ ؟ ؟ ، ب :
سفتاق ؟ ؟ ؟ ، د : سفتاق ، ه : سفناق ؟ ؟ ؟ ،
( 4 ) آ : حجندست ، د ه : خجندست ،
( 5 ) آ : سقياق ، ب : سقساق ؟ ؟ ؟ ، د : سفناق ،
( 6 ) يعنى الش ايدى ،
( 7 ) آ ب : سقباق ؟ ؟ ؟ ، د : سفناق ،
( 8 ) ه : اورجند ، ج د : اوزكند ،
( 9 ) آ : بارجليع ؟ ؟ ؟ كنت ، ب : بارحليع ؟ ؟ ؟ كنت ، ج : بارخليع كيت ، د : بارحليع كت ، ه : بارخليع كنت ،