تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
هيچ شهر نبودست و تجّار و آيندگان را « 1 » پيش ايشان آمد شدى نبود « 1 » ملبوس و مفروش نزديك ايشان غلائى تمام داشت و منافع بيع و شرى با ايشان بنام بوده از آنجا « 2 » سه كس احمد خجندى و پسر امير حسين « 3 » و احمد بالحح ؟ ؟ ؟ « 4 » بر عزيمت بلاد مشرق با يكديگر متّفق شده‌اند و بضاعت بيش از حدّ از ثياب مذهّب و كرباس و زندنيجى « 5 » و آنچ لايق دانسته‌اند جمع كرده و روى در راه نهاده و در آن وقت اكثر قبايل مغول را چنگز خان منهزم گردانيده بود و اماكن ايشان را منهدم و آن حدود از طغاة پاك كرده و محافظان كه قراقچيان « 6 » گويند بر سر راهها نشانده بود و ياسا داده كه هركس از بازرگانان كه آنجا رسند ايشان را بسلامت بگذرانند و از متاعها چيزىكه لايق خان باشد با صاحب آن بنزديك او فرستند اين جماعت چون آنجا رسيده‌اند جامها و آنچ بالحح ؟ ؟ ؟ « 7 » را بود پسند كرده‌اند و او را بنزديك خان فرستاده چون متاع بازگشاده است و عرض داده جامهائى كه هريك غايت ده دينار يا بيست دينار خريده بود سه بالش زر بها گفته چنگز خان از قول گزاف او در خشم شده است و گفته كه اين شخص برآنست كه هرگز جامه نزديك ما نرسيدست و فرمود تا جامها كه ذخاير خانان قديم در خزانهء او معدّ بود به دو نموده‌اند و قماشات او را در قلم آورده و تاراج داده و او را موقوف كرده و شركاى او را بطلب فرستاده آنچ متاع شريك « 8 » او بوده است برمّت « 9 » به خدمت آورده‌اند و چندانچ « 10 »
هامش
( 1 ) آ ب ج د اين جمله ( 1 ) - ( 1 ) را ندارد ، و ب بخطّ جديد بجاى آن در حاشيه افزوده : در آنجا تردّد نه ، ( 2 ) ب : بخطّ جديد : از اينجهت ، ( 3 ) ج : حسن ، غالب نسخ در اينجا كلمهء ديگر افزوده‌اند ، ب : بببان ؟ ؟ ؟ ، د : ببنان ؟ ؟ ؟ ، ه : سان ، ( 4 ) كذا فى آ ب ج ، د : بالحبح ، ه : بانچنح ، ( بالچيچ ؟ ) ، ( 5 ) متن تصحيح قياسى است از روى برهان قاطع گرچه اعتمادى بدان هم نيست ، - آ : رنديحى ؟ ؟ ؟ ، ب : زنديحى ؟ ؟ ؟ ، ه : زنديحى ؟ ؟ ؟ ، ج : اندرجى ، د : ندارد ، - و در لباب الألباب طبع پرفسور برون ج 1 ص 23 اين كلمه « زندنيجى » نوشته شده است ، ( 6 ) آ : قراقحيان ، ب : قرقحيان ، ه : قرامحبان ، ( 7 ) كذا فى آ ، ب : بالجح ؟ ؟ ؟ ، ج : احمد بالحح ؟ ؟ ؟ ، د : بالچح ؟ ؟ ؟ ، ه : بانچنح ، ( بالچيچ ؟ ) ، ( 8 ) كذا فى جميع النّسخ و الظّاهر : شركاى ، ( 9 ) يعنى