تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
و حيرت و خجالت بر افعال و اقوال آن فاسق چنان مستولى گشت و آتش غضب از عدم جرأت مستعلى كه زبانش كند و سخنش در بند آمد فحشى و هذيانى كه نه آيين حضرت رسالت باشد از دهان برانداخت و فصلى در آن شيوه بپرداخت امام حق‌گوى از روى يقينى كه لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا و از راه حميّت دينى بر ترّهات و خرافات او اغماض و اغضا نتوانست كرد گفت خاك بدهانت اى عدوى دين كوچلك لعين ، چون اين كلمهء درشت درست بسمع آن گبر پركبر و كافر فاجر و نحس نجس رسيد بگرفتن او اشارت كرد و الزام تا از اسلام ارتداد كند و تتبّع كفر و الحاد نمايد هيهات هيهات لما توعدون ع ، مهبط نور الهى نشود خانهء ديو ، چند شبانروز او را برهنه و بسته و گرسنه و تشنه داشتند و غذا و طعام دنياوى ازو بازگرفتند اگرچه او مهمان خوان ابيت عند ربّى
يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ
بود و اين امام محمّدى « 1 » چون صالح در قوم ثمود و يعقوب حزن « 2 » مبتلى و به عذاب جرجيس ممتحن بود قال النّبّى عليه السّلام البلاء موكّل بالأنبياء ثمّ الأولياء ثمّ الأمثل فالأمثل ايّوب‌وار صبر مىنمود و مانند يوسف در چاه زندان ايشان مجاهدت مىكشيد و مرد عاشق صادق چون از نوش « 3 » محبّت نيش محنت چشيد آن را غنيمتى تازه و دولتى بىاندازه شمرد و گويد « 4 » ع ، هرچ از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم ، و هر زهر كه از دست جانان بكام جان مشتاق رسد به حكم آنك ع ، زهر از كف يار سيم بربتوان خورد ، از حلاوت مذاق حلاوت شهد و شكر را در مرارت صاب و صبر يابد و گويد ،
و لو بيد الحبيب سقيت سمّا * * لكان السّمّ من يده يطيب
و دل نورانى چو « 5 » از مشكاة انوار ربّانى مستضىء باشد بر ايمان هر لحظه
هامش
( 1 ) كذا فى آ د ، و فى ب ج ه و : محمّد ، ( 2 ) كذا فى آ ، ثمود يعقوب حزن ، ج : ثمود و يعقوب بحزن ، د : ثمود بعقوبت چون ايّوب ، ه : ثمود بعقوبت و حزن ، ( 3 ) كذا فى ج ، و فى آ : ببس ؟ ؟ ؟ ، ب : نيش ، د ه و : پيش ، ( 4 ) و مىافزايد : از دستت ار آتش بود ما را ز گل مفرش بود ، ( 5 ) ج د ه : چون ،