تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
فتنهء او را جمعى نوينان را بفرستاد و در آن وقت او بكاشغر بود ارباب كاشغر حكايت گفتند كه چون ايشان رسيدند هنوز مصاف برنكشيده بودند كه او بگريخت و روى بهزيمت نهاد و پشت برتافت و هر فوج كه بر عقب يكديگر از مغولان مىرسيدند جز او را از ما چيزى ديگر طلب نمىكردند و اجازت تكبير و اذان و اداء صلوات كردند و منادى در شهر دادند كه هركس قاعدهء خود ممهّد دارد و بر كيش خود رود وجود آن جماعت را رحمتى از رحمات ربّانى و فيضى از فيضان سجال يزدانى دانستيم و چون كوچلك منهزم شد هركس كه در آن شهر در خانهاى مسلمانان مقام داشتند در يك لحظه چون سيماب در خاك ناچيز گشتند و لشكر مغول بر عقب او روان شدند بهركجا كه نزول مىكرد ايشان به دو مىرسيدند و او را چون سگ ديوانه مىدوانيد تا بحدود بدخشان افتاد و بدرّهء كه آن را درّهء ورارنى « 1 » خوانند درآمد چون بكنار سرخ‌جويان « 2 » رسيد راه غلط كرد و صواب آن بود و بدرّهء كه مخرجى نداشت در رفت صيّادان از اهالى بدخشان در حوالى آن كوهها شكار مىكردند ايشان را ديدند روى بديشان نهادند از جانب ديگر لشكر مغول دررسيد و چون درّه درشت بود از مسلك آن رنج حاصل مىآمدست با شكاركنان قرار داده‌اند كه آن جماعت كوچلك و اشياع اواند كه از ما جسته‌اند چون كوچلك را بگيرند و بدست ما دهند ديگر ما را با ايشان كارى نيست آن جماعت نيز گرد او و خيلان او درآمده‌اند و او را دستگير كرده و بمغولان داده تا سر او جدا كردند و با خود ببردند و مردمان بدخشان غنايم بىاندازه از جواهر و نقود يافته‌اند و بازگشته ، و پوشيده نماندست كه هركس دين احمدى و شرع محمّدى را تعرّض رسانيد هرگز فيروز نگشت و آنكس كه تربيت او كرد و اگرچه متقلّد آن نيست هر روز كار او در مزيد رفعت است و نموّ مرتبت ،
هامش
( 1 ) كذا فى آ ، ب : ورادنى ، ج : ورارى ، د : ورازى ، ه : درازپى ، ( 2 ) آ : سرح حويان ؟ ؟ ؟ ، ب : سرح جويان ؟ ؟ ؟ ، ج : سرحويان ؟ ؟ ؟ ، د : سرخ چوپانان ، ه : سرخ چوپان ،