آن ميگويم كه در گله نيست و اين تمثيلى راستست لشكر ايشان را كه هر امير استكثار اطلاق مواجب را بنام گويند « 1 » چندين مرد دارم و هنگام عرض يكديگر را تزويرى « 2 » بدهند تا بشمار راست شود ، و ياساى ديگر آن است كه هيچ مرد از هزاره و صده و دههء كه در آنجا معدود باشد به جائى ديگر نتواند رفت و به ديگرى پناه نتواند گرفت و كسى آنكس را به خود راه نتواند داد و اگر بر خلاف اين حكم كسى اقدامى نمايد آنكس را كه تحويل كرده باشد در حضور خلايق بكشند و آنكس كه او را راه داده باشد نكال و عقاب كنند و ازين سبب هيچ آفريدهء ديگرى را بخويش راه نتواند داد مثلا اگر پادشاهزاده باشد كمتر شخصى را راه ندهد و از ياسا احتراز نمايد لاجرم هيچكدام شخص بر امير و پيشواى خويش دلال نتواند و ديگرى او را عشوه ندهد ، ديگر در لشكر هركجا دخترى ماهپيكرى باشد جمع كنند و از دهه بصده مىرسانند و هركس اختيارى ديگر مىكند تا امير تومان بعد از انتخاب به خدمت خان يا پادشاهزادگان برد آنجا نيز بارى ديگر گزين كنند آنچ لايق اوفتد و در چشم رايق آيد امساك بمعروف بريشان خوانند و بر بقايا تسريح بأحسان و ملازم خواتين باشند تا هرگاه كه خواهند ببخشند يا با او بخسبند ، و ديگر چون عرصهء ملك ايشان عريض و بسيط شد و سوانح مهمّات نازل از اعلام احوال اعدا چاره نبود و اموال از غرب و بشرق و از اقصى شرق بغرب نقل مىبايست كرد در طول و عرض بلاد وضع يامها كردند و مصالح و اخراجات هر يامى ترتيب كردند و تعيين از مرد و چهارپاى و مأكول و مشروب و آلات ديگر و بر تومانها تحصيص از هردو تومان يك يام معيّن كردند تا به نسبت شمار بخش كنند و بيرون آرند تا ممرّ ايلچيان بسبب نشستن اولاغ دور نيفتد
هامش
( 1 ) يعنى گويد ، مصنّف غالبا درين كتاب بنكرهء واقع بعد از ادات عموم « هر » ضمير جمع راجع مىكند : هر مرد آمدند ،
( 2 ) كذا فى ج ، ب : مرتزويرى ، آ : مروبرى ، د : جزوى ، و : مفرد بر دبيرى ، ه : . . . عرض مردبير را به روى ،