ز بس زو شكفته است اين بوستان * از و كامجو گشته پير و جوان : 649
چه گويم از آن توپهاى گران * كزو سرمه شد كوه را استخوان : 462
شده مهر تخريب هندوستان * به پنجاب اين پنج دريا روان : 462
به درياى خون شد تنش در زمان * به يك تير مانند كشتى روان : 468
اندر آن بزم خاص سرمستان * كه بود همچو روضهء رضوان : 547
رگ سنگش نموّ دارد به انسان * كه بالد استخوان در جسم حيوان : 701
ز پست و بلند آن ره بيكران * به چشم آمدى همچو وضع جهان : 458
خرد گفت چون وسعتت شد عيان * كه امروز واكرد چشمى جهان : 647
در آن هنگامه از شاخ گوزنان * درختستان خشكى شد نمايان : 433
از آن پيش كاين كاخ گردد عيان * ملك بود چون مرغ بى آشيان : 647
گشت در عهد پادشاه زمان * جنّتى بر پل صراط عيان : 670
گدايى بود بر درش آسمان * كه كشكول دارد زمه بر ميان : 648
از پى نظّارهء جان در بدن * عينك ازان خاك توان ساختن : 9
تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 820
مساهمون: ميرزا محمد طاهر وحيد قزوينى
ص٨٢٠