تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
ز عكس چرخ در آبش عيانست * كه در پيش وى از افتاد گانست كند « 1 » دريا ز حيرت « 2 » شور جاويد * كه بر گردش چرا درياچه گرديد ز بخت بد چو وصلش نيست مقدور * به حسرت ديده‌اى واكرده از دور « 3 » چو غايت يك زمانش از نظر نيست * نميدانم چرا « 4 » فريادش از چيست نباشد بسكه او را تاب ديدار * طپشهاى دلش برد است « 5 » از كار چنان دلدادهء اين حسن « 6 » و خوبيست * كه دايم موج او در سينه كوبيست « 7 » فلك از عشق او چون ديد مستش * [ گ 282 آ ] ز هرسو « 8 » با طناب رود بستش عمارت بر سر اين باغ و گلزار * به رنگ عرش از كرسى نمودار چه گويم رفعت او را چه سانست « 9 » * كه خاكش را شكوه آسمانست به رنگ شاهدان شوخ پركار * كه بنمايد ز پشت بام ديدار نقاب از چهرهء زيبا گشوده * به هفت اقليم روى خود نموده نبايد « 10 » از حصارش پرده دارى * نمايد همچو ليلى در عمارى كشيده هرگهش بگذشته از سر * سفالش چرخ را بر صفحه مسطر چو فانوسى كه شمعش بخشد انوار * برون و اندرون او طلاكار به رنگ آسمان عالى جنابست * سراسر آسمانش آفتابست در و ديوار و سقفش گل نگار است * مگر نقاش تردستش بهار است تو گوئى داشت وقت صنعت خويش « 11 » * صدف از برگ گل نقاش در پيش نموده ابر را زانگونه تصوير * كه سازد تشنه را نظّاره‌اش سير به نوعى شكل آهو را كشيده * كه بوى « 12 » مشك از نافش شنيده اگرچه چهرهء « 13 » صورت گشوده * همان در پردهء شرمش نموده چنان داد از تحرّك سرو را تاب * كه گويى سايهء سرو است در آب
هامش
( 1 ) . مج : كشد . ( 2 ) . ده ، مج ، مر : حسرت . ( 3 ) . م : ديده را كرده است از دور . ( 4 ) . ده ، مج ، مر : دگر . ( 5 ) . م : برداشت . مج ، مر : برده است . ( 6 ) . اساس ، م : جشن . ( 7 ) . ده : كوهيست . ( 8 ) . مر : - « سو » . ( 9 ) . ده ، مر : شانست . ( 10 ) . ده : بتابد . م : نيامد . ( 11 ) . مر : - « خويش » . ( 12 ) . مر : موى . ( 13 ) . مج : - « چهره » .