ز عكس چرخ در آبش عيانست * كه در پيش وى از افتاد گانست
كند « 1 » دريا ز حيرت « 2 » شور جاويد * كه بر گردش چرا درياچه گرديد
ز بخت بد چو وصلش نيست مقدور * به حسرت ديدهاى واكرده از دور « 3 »
چو غايت يك زمانش از نظر نيست * نميدانم چرا « 4 » فريادش از چيست
نباشد بسكه او را تاب ديدار * طپشهاى دلش برد است « 5 » از كار
چنان دلدادهء اين حسن « 6 » و خوبيست * كه دايم موج او در سينه كوبيست « 7 »
فلك از عشق او چون ديد مستش * [ گ 282 آ ] ز هرسو « 8 » با طناب رود بستش
عمارت بر سر اين باغ و گلزار * به رنگ عرش از كرسى نمودار
چه گويم رفعت او را چه سانست « 9 » * كه خاكش را شكوه آسمانست
به رنگ شاهدان شوخ پركار * كه بنمايد ز پشت بام ديدار
نقاب از چهرهء زيبا گشوده * به هفت اقليم روى خود نموده
نبايد « 10 » از حصارش پرده دارى * نمايد همچو ليلى در عمارى
كشيده هرگهش بگذشته از سر * سفالش چرخ را بر صفحه مسطر
چو فانوسى كه شمعش بخشد انوار * برون و اندرون او طلاكار
به رنگ آسمان عالى جنابست * سراسر آسمانش آفتابست
در و ديوار و سقفش گل نگار است * مگر نقاش تردستش بهار است
تو گوئى داشت وقت صنعت خويش « 11 » * صدف از برگ گل نقاش در پيش
نموده ابر را زانگونه تصوير * كه سازد تشنه را نظّارهاش سير
به نوعى شكل آهو را كشيده * كه بوى « 12 » مشك از نافش شنيده
اگرچه چهرهء « 13 » صورت گشوده * همان در پردهء شرمش نموده
چنان داد از تحرّك سرو را تاب * كه گويى سايهء سرو است در آب
هامش
( 1 ) . مج : كشد .
( 2 ) . ده ، مج ، مر : حسرت .
( 3 ) . م : ديده را كرده است از دور .
( 4 ) . ده ، مج ، مر : دگر .
( 5 ) . م : برداشت . مج ، مر : برده است .
( 6 ) . اساس ، م : جشن .
( 7 ) . ده : كوهيست .
( 8 ) . مر : - « سو » .
( 9 ) . ده ، مر : شانست .
( 10 ) . ده : بتابد . م : نيامد .
( 11 ) . مر : - « خويش » .
( 12 ) . مر : موى .
( 13 ) . مج : - « چهره » .