عريضهاى مشتمل بر نهايت خضوع و خشوع به درگاه معلّى فرستاده ، استدعا نمود كه چون مردم داغستان به صورت مشابه انسان و در معنى از مقولهء حيوانند و تو هم نمودهاند كه مبادا « 1 » در داغستان قلاع مثل كاخت ساخته ، ايشان را در قيد رعيتى آورند « 2 » بنابر اين اطاعت اوامر و نواهى « 3 » او نمىنمايند و حسن خان اوسمى نيز « 4 » به رحمت ايزدى پيوسته و الغ « 5 » از كرده نادم شده سالك طريق بندگى و سرافكندگى است ، اگر به مقتضاى مروت جبلّى تقصير او مقرون [ گ 276 ب ] به عفو و منظور نظر شفقت گردد كه رفع توهم مردم داغستان شود « 6 » امر از ايستادگان پيشگاه « 7 » كرياس گردون اساس است و كتابتى « 8 » به اين شرح به اللّه ويردى خان « 9 » نوشته مومى اليه را شفيع اين معنى نموده بود « 10 » .
اعليحضرت ظلّ اللّهى « 11 » كه معدن شفقت و بحر « 12 » مرحمتند « 13 » امر فرمودند كه اگر الغ « 14 » خود به بندگى آيد يا يكى از اولاد خود را به دربار اقبال فرستاده از حركتى كه « 15 » به جهالت از او صادر شده ، « 16 » انابت نمايد مسئول او درجهء قبول مىيابد .
حاجى منوچهر خان بنابر وعدهاى كه شمخال نموده بود روانه شد و چون معلوم نموده بود كه آن قوم ناعاقبت انديش « 17 » در استيصال الغ « 18 » كمك « 19 » خواهند نمود ، جمعيت كردهاند « 20 » از روى سپاهى گرى صف آرايى لشكر منصور نموده ، توپخانه را با توپچيان و تفنگچيان و عملهء توپخانه ، پيش پيش لشكر نصرت اثر « 21 » تعبيه نموده ، از باب الابواب دربند در حركت آمده بود .
سرخاب خان « 22 » و جماعت داغستان ، رود « 23 » نعام « 24 » را كه از جبال داغستان به
هامش
( 1 ) . م : مباد .
( 2 ) . مج : درآورند .
( 3 ) . اساس ، م : مناهى .
( 4 ) . مج : - « نيز » .
( 5 ) . د : الق .
( 6 ) . د : گردد .
( 7 ) . م : - « پيشگاه » . د ، مج : بارگاه .
( 8 ) . د ، مج : + نيز .
( 9 ) . م : اللّهوردى خان . د : + به القابه .
( 10 ) . د ، مج : نمود .
( 11 ) . اساس ، ل ، م ، مج : الهى . ده : رحمن .
( 12 ) . م : - « بحر » .
( 13 ) . ده ، ل ، مج ، مر : رحمتاند .
( 14 ) . د : الق .
( 15 ) . م : + كرده نادم و به جهالتى كه .
( 16 ) . م : سر زده .
( 17 ) . د ، ده ، مج ، مر : + به تقريب اين كه ( د ، مج : آنكه ) .
( 18 ) . د : الق .
( 19 ) . د ، مج ، مر : كومك .
( 20 ) . د : نموده .
( 21 ) . اساس : - « اثر » .
( 22 ) . ده ، مر : سرخاى خان . د ، مج : سرخاى خان شمخال .
( 23 ) . مر : زود .
( 24 ) . ده : بغام .