گلى بر سر زدش از نقش با شاه بلنداختر * كه گريان « 1 » گردد از شرم تماشايش گل خندان
چو از اقبال ، شه سر بر فلك سائيد فرمان شد * كه سازندش به اندك فرصتى چون خلد آبادان
پى تاريخ اين عالى بنا ، پير خرد گفتا * « همايون تپّهء صاحبقرانى باد جاويدان « 2 » »
قضيهء « 3 » فوت مرحمت پناه « 4 » خليفه سلطان اعتماد الدوله « 5 »
در اثناى آن عيش و نشاط و شكفتگى و انبساط ، توسن زندگانى مرحمت پناه غفران دستگاه ، بحر پرگوهر دانش و علوم ، قوّت ناميهء بهارستان آداب و رسوم ، مجمع البحرين علم و عمل ، جامع السعادتين دين و دول ، شايستهء ريزش باران غفران ، خليفه سلطان كه به منزل شصت و سيوم « 6 » از منازل زندگانى « 7 » رسيده بود ، به سر درآمده و مطيهء « 8 » انفاس عزيزش زمام انتظام آمد و شد از هم گسست . « 9 » خرقهء « 10 » مستعار تركيب عنصرى و پيكر هيولانى « 11 » را كه از اضداد « 12 » اربعه به وام « 13 » فراهم آورده بود ، به مطالبان « 14 » آن بازگذاشت و طوطى روحش قفس كالبد را كه مرصّع به حسن صفات بود ، درهم شكست ، اسباب ناگزير اين جهانى را كه سنگ راه وصول است به جا گذاشت و دل دانا را كه زادراه آن سفر دور و دراز است ، به فحواى « 15 » شعر راقم از جهان گذران « 16 » با خود برداشت . « 17 »
هامش
( 1 ) . مر : - « گريان » .
( 2 ) . [ 1063 ] . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « قطعه و اشعار » .
( 3 ) . مج : ذكر .
( 4 ) . م : مرحوم . مج : مرحمت و مغفرت پناه . مر : مرحمت پناه ، سلطان العلمايى .
( 5 ) . م ، ل ، د ، ده : - « اعتماد الدوله » .
( 6 ) . د : سيم . ده : سوم .
( 7 ) . د : - « زندگانى » .
( 8 ) . مج : مسطبهء .
( 9 ) . د : گسسته .
( 10 ) . د : فرقه .
( 11 ) . مج : هيولايى .
( 12 ) . ل : مواد .
( 13 ) . مر : توأم . ل ، د : - « به وام » .
( 14 ) . مر : مطالبهء . د : طالبان .
( 15 ) . اساس ، مج ، مر : به فحوى .
( 16 ) . اساس : - « گذران » .
( 17 ) . د : با خود داشت .