دل « 1 » اهل طغيان كه از هول قهرمان غضب الهى در طپش آيد ، « 2 » بر خود لرزيد ، پاى ثباتش به زخم تيشهء كوه شكافان فرهاد فن از جاى رفت « 3 » و سر استحكامش از ضرب آتش فشانى « 4 » توپّ اژدها صولت ، حصارگشاى گرم « 5 » صداع شد . توپ اژدر وش « 6 » به آواز بلند پيغام اجل به گوش محصوران مىرسانيد و ضرب زوبين « 7 » خصم افكن دامن حصار را چون جيب « 8 » مصيبتيان چاك مىزد .
قدراندازان نادره كار كه بر چشم مور در شب تار حكم مىنمايند ، به مهرهء تفنگ وجود ، عدو را از شش در هستى ، خلاصى « 9 » مىدادند و كمانداران صافى شصت « 10 » به آب پيكانهاى دلدوز در بناى عمر عدو نشست پديد مىآوردند . پيكان را از خونگرمى در خلوت بى در دلها راه بود و عقدهء سردرگم مهرهء « 11 » تفنگ « 12 » گره از رشتهء « 13 » هستى مىگشود . هرتخمى كه در زمين ابدان از مهرهء تفنگ كاشته شد ، جز اجل ثمرى نبخشيد و هر خدنگى « 14 » كه به ريشه پرورد غير از فانى ساختن برى نياورد .
[ گ 200 ب ] نظم « 15 »
شده روسياهان « 16 » هندوستان * به هر برج و باروى دژ پاسبان
به پا تا سحرگه به گرد حصار * ستاده چو مژگان شبزندهدار
هامش
( 1 ) . م ، مج ، مر ، ل ، د ، ده : چون نارين قلعهء دل .
( 2 ) . د : آمد .
( 3 ) . د : رفته .
( 4 ) . م ، ده : افشانى .
( 5 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : سرگرم .
( 6 ) . مر : اژدرش .
( 7 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : ضربزن .
( 8 ) . د : چوكن بيان .
( 9 ) . م ، مر ، د : خلاص .
( 10 ) . مر ، ل ، د : شست .
( 11 ) . مج : - « مهره » .
( 12 ) . د : مهر تفنگ كاشته شد جز اهل . . .
( 13 ) . ده : شصت .
( 14 ) . م : خدنگ .
( 15 ) . اساس : - « نظم » . م : مثنوى . د : بيت .
( 16 ) . مج : روسپاهان .