سرزمين را به آب رسانيده ، به باد فنا دادند و به زخم تيشهء خاراتراش ، پشت گاو و سينهء ماهى را در خراش آوردند . قلندر سلطان چوله « 1 » تفنگچى آقاسى كه به آوردن توپ مأمور بود ، آن امر متعسّر « 2 » را [ گ 200 آ ] به نيروى اهتمام تمشيت داده ، دو قبضه از توپهاى گران « 3 » دربست گذاشته ، سه قبضهء ديگر را به معسكر اقبال جاى « 4 » ظفر قرين « 5 » رسانيد و به ازاى اين خدمت « 6 » به خلاع فاخره « 7 » سرافرازى يافته ، يك سيبهء ديگر « 8 » نيز به عهدهء سعى و كاردانى مشاراليه شد .
سبحان اللّه - غريب هنگامهاى بود « 9 » كه با آنكه چو بط تا سينه در آب نشسته بودند ، همان شيوهء آتش دستى به كار مىبردند و به اقدام آهنين بيل « 10 » و كلنگ طريق فتح و نصرت مىسپردند . « 11 » در كم زمانى چون هيأت شرايين « 12 » در ابدان باطن « 13 » آن خاكدان مشحون به طرق پيچيده « 14 » كه از هريك به ديگرى راه تردّد و آمد و شد تواند بود ، گرديد . به نيروى « 15 » جد و اجتهاد سپاه نصرت پناه چون خون رقيق « 16 » كه از منافذ رگها به دل رسد ، آب منجمد سيف و سنان به بدن قلعه در حصار رسيد « 17 » و راههاى « 18 » پهناور چنان كه پيك انديشه را ، پاى تردّد از آمد و شد عرض و طول آن فرسوده گردد و تا پاى حصار كه چون « 19 » حصن حصين فلك دوّار بغايت استوار بود ، به ديد « 20 » آمد . عقل دوربين ، شاهراه دولتش نام « 21 » نهاد « 22 » و خرد خورده « 23 » سنج ، شارع فتح و نصرتش « 24 » ناميد . پاى حصار را سربازى « 25 » جنبيد و دل نارين قلعه چون
هامش
( 1 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « چوله » .
( 2 ) . مج : و متعرّ .
( 3 ) . م : گران را . مر : - « گران » .
( 4 ) . مر : - « اقبال جاى » . د : - « جاى » .
( 5 ) . م : اقبال .
( 6 ) . م : جديت .
( 7 ) . مر ، ل ، د ، ده : - « فاخره » .
( 8 ) . م ، ل : - « ديگر » .
( 9 ) . مج : است .
( 10 ) . مر ، مج ، د : پيل .
( 11 ) . مج : فتح پيش مىبردند . ل : مىپيمودند .
( 12 ) . م : شيرايى .
( 13 ) . د : - « باطن » .
( 14 ) . اساس ، د ، ل ، م ، مج ، مر : بيحده .
( 15 ) . ده : و به نير .
( 16 ) . مج : رحيق .
( 17 ) . مر : رسانيد .
( 18 ) . مج : راهها .
( 19 ) . مر : - « چون » .
( 20 ) . ده : پديد .
( 21 ) . م : بام .
( 22 ) . م : نهاده .
( 23 ) . م ، مر ، ده : خرده .
( 24 ) . م ، ل : نصرت .
( 25 ) . مر : نارى . د : سرپاى .