نظم « 1 »
چنين داد پاسخ كه « 2 » فرمانبران * بگيرند اطراف آن نيستان
كه از بيم پيكان خارا گذار « 3 » * كند چون گراز از نيستان فرار « 4 »
به هر سو شتابد از آن جايگاه * شود حلقهء لشكرى دام راه
بعد از هبوب نسيم آن فرمان ، شعلهء آتش سوزان در آن نيستان « 5 » سر به اوج كيوان رسانيد ، گرازان را ديگر مجال توقف در آن مكان « 6 » نمانده ، از مضايقى كه از انبوهى نى و بسيارى آب و گل ، مرد چابك رو و اسب تيزتك را مانع « 7 » دخول مىشد ، « 8 » رخت اقامت به صحرا « 9 » كشيدند . اعليحضرت ظلّ رحمن به سهام جانستان و خدنگ اصابت نشان ، آتش زن خرمن هستى آن ددان مىگرديدند .
نظم « 10 »
كمانى به بازو و تيرى « 11 » بدست * شتابان بهر سوى چون شير « 12 » مست
فكندى شهنشاه كشورگشا * بهر چوبه تيرى گرازى ز پا
گرازى كه گر ديديش « 13 » نرّه شير * ز ديدار او گشتى از جنگ سير
به درياى خون شد تنش در زمان * به يك تير مانند « 14 » كشتى روان
بعد از صيد « 15 » تذرو و گراز « 16 » و استلذاذ شكارافكنى شاهين و باز « 17 » متوجه
هامش
( 1 ) . م : مثنوى . اساس ، د : بيت . ل : - « نظم » .
( 2 ) . مر : فرمان كه . م : فرمان به . ل : پاسخ به .
( 3 ) . ده : گزار .
( 4 ) . مج ، ل : فراز .
( 5 ) . مج : مكان .
( 6 ) . مج : نيستان .
( 7 ) . م ، ل : از امتناع .
( 8 ) . م ، ل : آن منفعل بود .
( 9 ) . د : - « به صحرا » .
( 10 ) . اساس ، د : بيت . ل : - « نظم » .
( 11 ) . اساس : به بازو تيرى . ده : به بازوى و تيرى .
( 12 ) . مج : پيل .
( 13 ) . مج : گرديدنش .
( 14 ) . مج : پانند .
( 15 ) . د : سير .
( 16 ) . م : گراز و تذرو .
( 17 ) . مج : گراز و باز .