ملك بلخ و ساير محال موروثى « 1 » تركستان است « 2 » كه با آنكه آن ملك دلگشا بىارتكاب محنت و مشقت در حيطهء تسخير و تصرّف « 3 » جنود مسعود درآمده بود ، بنابر رعايت سلطان مزبور « 4 » و اطفاى نواير فتنه و فساد از سر آن مطلب « 5 » عظمى به نيروى « 6 » همت و الا برخاسته ، « 7 » آن ملك وسيع را بر سلطنت پناه مزبور مسلم داشتند .
لهذا زبدة الاماثل و الاشباه ، « 8 » شاهقلى بيگ ولد مقصود بيگ ناظر سابق بيوتات را كه از طرزدانان رسوم سفارت است ، روانهء خدمت و الا و محفل معلى فرموديم كه نبذى از مراتب دوستى و يكتادلى « 9 » را كه پيشنهاد باطن صدق مواطن است ، به زبانى گزارش « 10 » دهد و سلسله جنبان موالات مصافات « 11 » قديم كه از به دو طلوع ظهور اين دو « 12 » دولت عظمى مانند خورشيد و ماه ، جهانى را به نيروى معاضدت يكديگر قرين ضيا و بها داشتهاند ، گردد . و چون حجب مغايرت و تتق منافرت « 13 » به تحريك نسيم وفاق و اتفاق بالكليه مرتفع گرديده و به همه جهت طريق مباينت و بيگانگى مسدود است « 14 » و در اين مدت ، « 15 » هميشه همت « 16 » و الا بر استبقا « 17 » و استدامت اين معنى كه استرضاى خواطر خالق و خلايق در ضمن آن مندرج است ، مصروف و معطوف و پيوسته مراعات اين مراتب كه موجب رفاه حال كافّهء رعايا و برايا است ، مطمح نظر خيريت « 18 » [ گ 194 آ ] اساس بوده ، مناسب چنان مىنمايد « 19 » كه شطرى از مخزونات خاطر در معرض « 20 » اظهار و اعلان آيد .
بر خاطر دريا مقاطر كه مطرح اشعهء لمعات قدس است ، واضح و لايح خواهد بود كه از آنجا كه همواره همت سلاطين معدلت آيين بر تعمير بيت المعمور دوستى و ولاء ، مقصور « 21 » مىباشد ، ديدهء دوربين همت بلند و نيت ارجمند از امعان « 22 »
هامش
( 1 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « موروثى » .
( 2 ) . د : - « است » .
( 3 ) . د : تصرّف و تسخير .
( 4 ) . م : آن سلطنت پناه . مج ، مر ، د ، ده : سلطنت پناه مزبور . ل : سلطنت پناه .
( 5 ) . م : سلطنت .
( 6 ) . د : به نيروى معاضدت يكديگر قرين و . . .
( 7 ) . اساس ، د ، ل ، مج ، مر : برخواسته .
( 8 ) . اساس : والانتباه .
( 9 ) . م ، ل : يكتايى .
( 10 ) . مر ، ل : گذارش .
( 11 ) . ل : مضافات .
( 12 ) . م ، مر ، ل : - « دو » .
( 13 ) . مج : مسافرت . م : مبانيت .
( 14 ) . مج : است اين معنى كه . . .
( 15 ) . د : - « در اين مدت » .
( 16 ) . م : - « همت » .
( 17 ) . مر ، مج ، ل : استيفا .
( 18 ) . م ، مج ، خيرت .
( 19 ) . م ، مج ، مر ، ل : مىداند . ده : مىدانند .
( 20 ) . مج : - « معرض » .
( 21 ) . مج : مقصود .
( 22 ) . مج : آن را معان .