خود به معاضدت اين دولت و الا بر اورنگ سلطنت خوارزم « 1 » اعتلا يافته ، « 2 » با نامهء اخلاص آيين وارد گرديده ، به سجده و پاى بوس اشرف مفتخر و مباهى گرديدند « 3 » و چون خاطر ولات « 4 » مزبوره از خبر توجه موكب مسعود به سمت خراسان در تزلزل و رنگ چهرهء صبر و سكونشان « 5 » از بيم و هراس لحظة فلحظة در تغيّر و تبدّل « 6 » بود ، ايلچى ابو الغازى خان را مشمول خلاع و انعامات ساخته ، رخصت انصراف ارزانى داشتند و مقرر شد كه يعقوب بيگ ، قورچى خاصّهء شريفه به رفاقت ايلچى مزبور نزد سلطنت پناه مذكور رفته ، او را از استحكام مبانى خلّت و استقرار قواعد مودّت اخبار نمايد و چند رأس از اسبان « 7 » تازىنژاد خانه زاد « 8 » كه به سرحدّ سوارى رسيده بود ، « 9 » به امرا و اعيان قسمت نموده ، « 10 » به قلاوزى « 11 » بخت و رهنمايى « 12 » اقبال در حركت آمدند . « 13 »
در اثناى راه سپاه نصرت پناه و لشكر ظفر اثر از امرا و قورچيان و غلامان و آقايان ، فوج فوج مانند جداول و انهار كه داخل درياى بيكران گردند ، به معسكر « 14 » ظفر اثر مىپيوستند . بعد از ورود قصبهء طيبهء بسطام چون آن بلدهء مينو « 15 » نظام به كثرت مياه و وفور ازهار اشتهار تمام « 16 » داشت ، در آن مكان رحل اقامت افكندند و چون در حين عطف عنان يكران عزيمت به صوب قندهار آوازهء ارادهء جهانگشايى و اقليم گيرى در اطراف و اكناف انتشار يافته ، « 17 » به مسامع قريب و بعيد و دور و نزديك رسيده ، « 18 » سلطان ابراهيم خواندگار روم از عالم حزم و دوربينى كه مبادا اين سيلاب قلاع و بلاد متوجه بغداد بوده ، كاخ شوكت « 19 » آن سلطان والاشأن « 20 » را خراب و ويران نمايد ، دو « 21 » ايلچى كاردان بر سبيل تعاقب و توالى به جهت تشييد مبانى « 22 » و داد و استعلام
هامش
( 1 ) . اساس : - « خوارزم » .
( 2 ) . م ، ل : + بود .
( 3 ) . م : شدند .
( 4 ) . م ، ل : والات .
( 5 ) . م ، ل : سكون . د : سكون ايشان .
( 6 ) . م : تغيير و تبدل . مج ، ل ، د : تغيير و تبديل .
( 7 ) . مج : اسب .
( 8 ) . اساس : - « خانه زاد » .
( 9 ) . د : - « بود » .
( 10 ) . د : - « نموده » .
( 11 ) . م : قراولى .
( 12 ) . م ، مر ، ل ، د ، ده : راهنمايى .
( 13 ) . ل : آمده .
( 14 ) . م : عسكر .
( 15 ) . م : جنت . ل : - « مينو » .
( 16 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « تمام » .
( 17 ) . ل ، د : يافت .
( 18 ) . مج : + بود .
( 19 ) . م ، ل : دولت .
( 20 ) . مج ، ده : - « والاشأن » .
( 21 ) . ل : - « دو » . مج ، ده : و ايلچى .
( 22 ) . مر : مبادانى .