روى گردان شده بودند ، از بيم تيغ بىامان عساكر نصرت « 1 » نشان كس نزد ندر « 2 » محمد خان فرستاده اظهار اطاعت و انقياد نمودند و ندر محمد خان به مظاهرت و مساعدت « 3 » سپاه ظفرپناه « 4 » مستظهر گشته ، در حوالى ماروچاق به جماعت قلماق ملحق گرديد و چون از سطوت مبارزان هژبر صولت قزلباش نصرت تلاش « 5 » طريق آمد و شد بر جنود هنود مسدود بود « 6 » در اندك روزى قحط و غلا بر آن طايفه « 7 » استيلا يافته به تسليم آن ملك فسيح الفضا ، رضا دادند و بر سبيل تعاقب و توالى كس فرستاده ندر محمد خان « 8 » را طلب نمودند و ندر محمد خان به مظاهرت اقبال جهانبانى روانه گرديد و آن ملك را كه انديشهء تسخير آن به دشوارى مىنمود به آسانى به دست آورده ، بر مسند سلطنت متمكّن شد « 9 » و در اين آمد و شد « 10 » سواى « 11 » ملك موروثى كه به تصرّف آن سلطنت پناه درآمد قريب به پنجاه هزار تومان از نقود و اجناس از سركار خاصّه ، « 12 » و اصل سلطنت پناه مزبور « 13 » گرديد . اميد كه پيوسته « 14 » اين آستان فلك توأمان « 15 » ملجأ ملهوفان جهان و خواقين ذى شأن باد . « 16 »
داستان « 17 » آمدن جان نثار خان و ارسلان بيگ ، ايلچيان والى هندوستان و شرح شكار حوض ماهى
چون ولايت بلخ به شرحى كه سبق ذكر پذيرفت به تصرف [ گ 186 آ ] والى هندوستان درآمده ، سلطنت پناه ندر محمد خان « 18 » به رفاقت توفيق ، احرام طواف
هامش
( 1 ) . م ، مج ، مر ، ل ، د ، ده : ظفر .
( 2 ) . مج : - « ندر » .
( 3 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : اساس ، مر : - و مساعدت .
( 4 ) . مر : - « ظفرپناه » .
( 5 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : - « نصرت تلاش » .
( 6 ) . ده : مسدود بود و سلطنت پناه عبد العزيز خان ( * ) نيز از جانب بخارا به جمعيت تمام متوجه ايشان شده به كرّات مقابله و مقاتله فيما بين واقع شده بنابراين مقدمات و ساير جهات قحط و غلا . . .
( * ) . در حاشيه محاذى با سطرى كه نام عبد العزيز خان در آن مندرج است نوشته « تصرف نوّاب صاحبقران خلدآشيان » اظهار در باب آمدن عبد العزيز خان از طرف بخارا كرده شود .
( 7 ) . مج : + افتاده .
( 8 ) . د : ندر خان به مظاهرت اقبال جهانبانى روانه گرديد . . .
( 9 ) . م ، ل : گرديد .
( 10 ) . اساس ، مر ، م ، ل : آمد شد .
( 11 ) . اساس ، ده : سوى . د : سوداى .
( 12 ) . مج ، د : + شريفه .
( 13 ) . م : و اصل آن سلطنت پناه .
( 14 ) . م : هميشه .
( 15 ) . م ، مج ، ل ، د ، ده : عرش نشان .
( 16 ) . مج : بوده باشد . ده : باشد .
( 17 ) . مج : ذكر .
( 18 ) . ده : محمد ندر خان .