تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهان آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
نقاط شكوك « 1 » و شبهات را از لوح « 2 » انديشه تراشند . طوطى را برگ سبزى از شجر وادى ايمن كه به تعليم « 3 » كليم اللّه زبان زد جهانيان است تصوّر فرمايند « 4 » و از بوقلمونى « 5 » نغمات عندليب مشاهدهء كسوت طاو [ و ] سى نمايند . مردمان ديدهء زاغ را كه در عين روز روشن شبگردى مىكنند ، « 6 » قبله نماى غرايب آثار « 7 » شمارند « 8 » و از سير بوستان غريبة الازهار سرشت تذروان ، تخم الوان رياحين حيرت ، « 9 » در گلشن دل خداشناس كارند و آيينهء جهان نماى اسكندرى كه چراغ شهرت آن تا وقت دميدن نفخهء صور « 10 » انطفا « 11 » نمىپذيرد ، در نظر « 12 » دانش منشان كارآگاه ، عبارت از آن است كه هر جزئى « 13 » از جزئيات را مرآت ظهور امر كل « 14 » دانسته ، از قطره [ اى ] ادراك حقيقت « 15 » دريا ، و از ذره [ اى ] فروغ بيضا ، و از برگ گلى سير « 16 » گلستان ، و از چراغى تماشاى چراغان توانند نمود . هرگاه در اين معنى رسوخ حاصل شود « 17 » جوارح را مانند مبارزى داند « 18 » كه سلاح مادرزاد بر سر و بر دارد و در تحصيل روزى هر روزه « 19 » روى نياز به معادن نمىآرد . تبارك اللّه از اين بو العجب شيوگان « 20 » كه هريك در ديدهء ارباب « 21 » ذوق به سماع حال در پروازند . نخستين از آنها شاهباز است كه با آنكه به خطاب شاهى از ساير طيور ممتاز است ، از موقع بال و پر ، خرقهء درويشان دربردارد و هر چند معشوق شهرياران است ، الفهاى عاشقانه بر سينه مىنگارند . عروج دولتش به حدى است كه مانند سليمان بر هوا مسند « 22 » مىگسترد « 23 » و قناعتش به مرتبه‌اى [ است ] كه سالى به يك لباس به سر مىبرد . در حالت گرفتارى سرير عزّتش روى دست
هامش
( 1 ) . ده : سلوك . ( 2 ) . م : صفحه . ( 3 ) . د : تعظيم . ( 4 ) . د : نمايند . ( 5 ) . م ، ل : بوقلمون . ( 6 ) . مج : مىكند . ( 7 ) . د : اثمار . ( 8 ) . م : شمار . ( 9 ) . م : خبرت . ( 10 ) . ده : صورى . مج : صور را . ( 11 ) . اساس ، د ، ده ، ل ، مر : انطفى . ( 12 ) . ل : در بى نظير . ( 13 ) . م : جزوى . ( 14 ) . م ، مج : كلى . ( 15 ) . د : - « حقيقت » . ( 16 ) . مج : سبز . ( 17 ) . م : - « شود » . ( 18 ) . م ، مج : دانند . ( 19 ) . مج : - « هر روزه » . ( 20 ) . م : شيوه‌گان . ( 21 ) . مج : اعتبار ارباب . ( 22 ) . م : « مسند » ندارد . ل : مسند بر هوا . ( 23 ) . مج ، ل : گستراند .