اتابيك بود كه مظفر الدين شاه او را ببدى اعمال و افعال زشتش مطلّقه نمود در سال 1292 كه طفلى سه ساله بود با مادر مطلّقهء خود بطهران آمد يعنى مادرش او را با خود آورد .
دو سال در نزد ام الخاقان مادر خود بود بعد شكوه السلطنه دختر شعاع السلطنه مرحوم كه والده مظفر الدين شاه بود حضانت او را متقبل گرديده او را برد باندرون ناصر الدين شاه نگاه داشت .
در سال 1301 كه جوانى دوازده ساله بود مظفر الدين شاه او را به تبريز عودت داد و در نزد خود او را نگاهداشت . در سال 1306 كه هفده ساله بود فوج اميريه را كه قراول مخصوص ارك حكومتى تبريز بود به او سپرد چون آنزمان پيشكار و مربى صحيحى نداشت خود بشخصه به امورات فوج رسيدگى ميكرد و در كارها فعال ما يشاء بود و چون در زمان استبداد هر فوجى و حكومتى به كسى ميدادند براى نان خانهء او بود باينجهت همّ و عزم محمد على ميرزا مصروف دخل و جمع پول بود و از مجالست اخيار و ابرار منصرف و از تحصيل علوم و كمالات منحرف ، با اشخاص رذل جليس ، با ناكسان انيس ، مردمان پست و شرير و اوباش و الواد را طرف وثوق و اعتماد خويش قرار داد ، به كارهاى زشت عادى شد ، مثلا از سربازى دو قران و سه قران ميگرفت و او را از سر خدمت مرخص خانه ميكرد . در آنزمان مرسوم بود كه اشرار و قطاع - الطريق براى فرار از ماليات ديوانى و يا براى فرار از مجازات و اينكه هرچه بخواهند برعيت بيچاره صدمه وارد آورند و به زور ملك و اموال آنها را بگيرند مىآمدند سرباز ميشدند بلكه دستى هم بصاحبمنصب ميدادند كه آنها را بسربازى قبول كنند در سال يكدو سه ماهى هم سر خدمت حاضر ميشدند بعد تعارفى داده بقيهء سال را مرخصى و بخانهء خود ميرفتند اگر بالفرض در ميان ايشان مردمانى خوب بود كه كلاه خود را نگاه داشته و الّا مشغول چاپيدن و غارت رعيت بيچاره ميبودند به اين جهت محمد على ميرزا رشوه و تعارف ميگرفت و از سربازها حمايت ميكرد و چون اين فوج از اهالى بلوك الان بر آغوش بودند حكومت آنجا را هم ضميمهء شغل خويش كرده در اين ضمن چند نفر از ياورها و سلطانهاى فوج را كه مردمان پستفطرت و جزو قطاع الطريق محسوب ميشدند با اشخاصى كه در جزو نوكرهاى پست خود از قبيل تفنگدار و قهوهچى و فراش و غيره داشت منظور نظر خود قرار داد و ساعى در ترقى دادن ايشان شد و اشخاص نجيب و خانوادهء كه مظفر الدين شاه براى نوكرى و تربيت او معين كرده بود آنها را خارج نموده و يا به خود راه نميداد اشخاص جديد و نوكرهاى تازه براى ترقى و پيشرفت كار خودشان در مقام خدمت به او برآمده در ( الان بر آغوش ) آنچه ممكن بود املاك مردم و رعيت بيچاره را يا به زور و يا
شرح
زرهپوش . . . پس بعهدهء مأمورين سياسى و ملكى است هميشه بر وفق مقتضاى عصر و احتياج زمان رفتار نموده هفته يكروز بمفاد آيهء كريمهءوَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ .باتفاق يكديگر از روى حقيقت در تصفيهء امور دولت و ملت شور نمايند . زيرا از بديهيات است احكام خداوندى در هر دين واضح و آشكار است و حق آفتابى است على السويه عالم را روشن و نورانى مىكند و پوشيدن آن در ميان هيچ ملت ممكن نيست و پير غلام شايد به قدر كفايت از احكام قرآن مجيد و احاديث نبوى ص اطلاع داشته باشد و شريعت مطهره اسلام ابدا منافى قوانين عادلانه نيست و خيالاتم هنوز جمع است و آنقدر شعور دارم كه قباحت خيانت را نسبت بوجود مقدس پادشاه و ولى نعمت زادهء خود و دين و مذهب خود و وطن و ابنا ، وطن خود درك نمايم و بفهمم خصوصا در اين حال كه از اين جهان بجهان ديگر بايد بروم و در ديوان عدل آفرينندهء كاينات خواهم ايستاد . پس به قوت قلب