تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
ايران شنيده است در ممالك خارجه مشروبات محدود است ديگر ندانسته است مراد از مشروب آب نيست بلكه مسكرات است آن هم محدود است نه ممنوع بيچاره عين الدوله خواسته است مشروبات را محدود كند آمده است امتيازات را داده است بيكنفر سيد و او هم جمعى از ارازل و اوباش را با خود همدست نموده آبهاى اين شهر را از صاحبانش اجاره كرده و اسم اداره‌اش را اداره مياه گذارده در هر فصل و هرروزى به يك بهانه و يك اسم مطالبه يك مالياتى از مردم و خانه‌ها و حمامها و كاروانسراها مىكند در زمستان باسم مخارج خرابى نهر در تابستان باسم ميرابى در پائيز باسم پول آب در بهار بنام تنقيهء قنات بعد از آنكه پول را گرفت آب را در خارج شهر به صاحبان باغ و زراعت ميفروشد تا كسى بخواهد دو كلمه حرفى بگويد ميگويند حضرت و الا نايب السلطنه حضرت و الا شعاع السلطنه حضرت و الا عين الدوله حضرت و الا حضرت و الا حضرت بالا حضرت اشرف حضرت اقدس در اين شركت دخالت دارند . مردم هم بشنيدن اسم مضاف بدولت و سلطنت ميترسند خصوص اگر مضاف و مضاف اليه شعاع السلطنه و عضد السلطان و سالار الدوله پسرهاى شاه باشند و يا نايب السلطنه برادر شاه باشد آه از ظلم آه از جور آه از استبداد به اين آب كثيف هم عادى و قانع بوديم دارند از دستمان ميگيرند ديگر اين آبهاى كثيف را كه حيوانات از شرب آن كراهت دارند ما بايد به قيمت گزاف بخريم و بخوريم . يكى از حاضرين گفت آه از جهالت تمام اين خرابيها از جهل است چرا مردم اجتماع نمىكنند كه دفع ظلم را از خود بنمايند چرا ساكت مىنشينند . نگارنده گفت آقايان دو كلمه بعرض من گوش دهيد اين جناب ذو الرياستين حاضر اين جناب آقا سيد محمد حجت كرمانى كه از عدول است شاهد اهالى كرمان در اين پايتخت بسيارند از هركدام سئوال كنيد مطلع‌اند و جواب خواهند داد در چند سال قبل در كرمان يكنفر رفت نزد آصف الدوله كه در آنوقت شهاب الملك لقب داشت و حاكم كرمان بود عرض كرد آقاى حاكم هيچوقت در كرمان قيمت ماست از يك من پنجشاهى زيادتر نبوده در حكومت شما قيمت يك چارك كه ربع يكمن است به پنج شاهى رسيده است فورا مير غضب خواست و حكم دادسر بيچاره عارض را بريدند كه چرا فضولى كرده و در امر تسعير كه شأن حاكم است چون و چرا كرده است و نيز در حكومت ديگرى يك طفل چهارده ساله ميرود دكان خبازى كه نان بخرد جمعيت مشتريان زياد بوده طفل خردسال ميگويد استاد نانوا ديشب نان‌گير ما نيامد من و مادرم بىشام خوابيديم يكعدد نان زودتر به من بده كه مادرم منتظر و گرسنه است فراشى آنجا ايستاده بود آن طفل
شرح
چهار سال در تفليس مانده در مدت اقامت در مملكت مزبوره پيوسته بدوستان خود ميگفت كه كى باشد انتظام و اقتدار لشكر و آسايش و آبادى كشور و تمدن خود را ميديدم و چه مىشد كه در وطن عزيزم نظم و آسايش و آبادى حاصل ميگرديد . در اواخر سال 1283 بموجب فرمان پادشاهى بشارژدافرى پاريس نايل آمد از راه اسلامبول عازم مقصد گرديده اكسپوريسيون يعنى بازار و بساط عمومى 1867 ميلادى را كه مطابق با 1283 بود مشاهده نمود و در مدت سه سال اقامت در پاريس چهار دفعه بعزم سياحت بلندن رفت و با مرحوم ميرزا ملكم خان هم مسلك و دوست و مجالست سرى و علنى داشت انتظام لشكرى و آبادى كشورى و ثروت اهالى و كثرت هنر و معارف و آسايش و آزادى عامه آنجاها را كه ديده بر شور و حرارت قلبى و آرزويش