همه در اسارات و در بندگى * نه آگه ز آزادى و زندگى
بحرمان جاويد از هر حقوق * مگر گشته ز آباء علوى عقوق
ز لذات گيتى نديده مگر * شماتت ابر مردن يكدگر
همه زرد و بيجان و زار و نزار * شب و روز برحال خود سوگوار
كسى مالك مال و ناموس نيست * ندانند فريادرس را كه كيست
بريده يكى را دو دست و دو پاى * تنى مانده برپا و جانى بجاى
يكى را بخنجر ببرّيده پى * يكى را به ناخن درون كرده نى
يكى را دو دست و دو پا و زبان * بريده شده چون تن بىروان
يكى را بمسمار كنده دو چشم * كه هركو ببيند بسوزد ز خشم
يكى را ز سر دور كرده دو گوش * كه هركس بديد آن برآرد خروش
يكى را بسفته بتن هردو كتف * از اين خستگان هركسى در شگفت
يكى را بريده است دژخيم سر * يكى را كشيده به تنگ قجر
دل و جان انسان بيايد به درد * كه كس باد دو دام ز اينسان نكرد
سزد گر بر اين حال گريان شوى * چو بر آتش تيز بريان شوى
بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند
چه عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بيغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى
ياد ايام نيكبختى و سعادت روزگار پيشين
ايا ملك ايران انوشه بزى * هميشه ز تو دوردست بدى
خوشا روزگاران فرخ زمان * كه روم و فرنك از تو جستى امان
بسى خرّم آن روزگار خوشى * كه بودت بهر سوى لشگركشى
همى ياد بادا از آن روزگار * كه استنبولت بود جاى شكار
همه ايلغارت به آباد و بوم * همه تركتازت بيونان و روم
خوشا آنچنان روزگار كهن * كه ميتاختى تاختا و ختن
ز هى عصر و فرخ زمانى كه باج * تو را آمد از مصر و از كار تاج
خجسته زمانى كه در هند و چين * نبشتند نام تو را بر نگين
چه خوش بودى آن روز فرّخ سرشت * كه استخر تو بود باغ بهشت
خوش آنعصر رخشان با ناز و نوش * كه زر نوشتآباد بودى بشوش
مبارك بد آنعهد فرخنده باز * كه بودى عروس جهان شهر راز
خوشا روزگارى كه در اكبتان * خرامان بهر سوى بودى بتان