تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
همه در اسارات و در بندگى * نه آگه ز آزادى و زندگى بحرمان جاويد از هر حقوق * مگر گشته ز آباء علوى عقوق ز لذات گيتى نديده مگر * شماتت ابر مردن يكدگر همه زرد و بيجان و زار و نزار * شب و روز برحال خود سوگوار كسى مالك مال و ناموس نيست * ندانند فريادرس را كه كيست بريده يكى را دو دست و دو پاى * تنى مانده برپا و جانى بجاى يكى را بخنجر ببرّيده پى * يكى را به ناخن درون كرده نى يكى را دو دست و دو پا و زبان * بريده شده چون تن بىروان يكى را بمسمار كنده دو چشم * كه هركو ببيند بسوزد ز خشم يكى را ز سر دور كرده دو گوش * كه هركس بديد آن برآرد خروش يكى را بسفته بتن هردو كتف * از اين خستگان هركسى در شگفت يكى را بريده است دژخيم سر * يكى را كشيده به تنگ قجر دل و جان انسان بيايد به درد * كه كس باد دو دام ز اينسان نكرد سزد گر بر اين حال گريان شوى * چو بر آتش تيز بريان شوى بنى آدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند چه عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بيغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى

ياد ايام نيكبختى و سعادت روزگار پيشين

ايا ملك ايران انوشه بزى * هميشه ز تو دوردست بدى خوشا روزگاران فرخ زمان * كه روم و فرنك از تو جستى امان بسى خرّم آن روزگار خوشى * كه بودت بهر سوى لشگركشى همى ياد بادا از آن روزگار * كه استنبولت بود جاى شكار همه ايلغارت به آباد و بوم * همه تركتازت بيونان و روم خوشا آنچنان روزگار كهن * كه ميتاختى تاختا و ختن ز هى عصر و فرخ زمانى كه باج * تو را آمد از مصر و از كار تاج خجسته زمانى كه در هند و چين * نبشتند نام تو را بر نگين چه خوش بودى آن روز فرّخ سرشت * كه استخر تو بود باغ بهشت خوش آنعصر رخشان با ناز و نوش * كه زر نوشت‌آباد بودى بشوش مبارك بد آنعهد فرخنده باز * كه بودى عروس جهان شهر راز خوشا روزگارى كه در اكبتان * خرامان بهر سوى بودى بتان
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 143 | ناظم الاسلام كرمانى