در عالم انسانيت معلوم و مشهود افتد و ارباب فصاحت و بلاغت را بعد از اين از براى اقتفاى بشعراى فرنگستان نمونه و اسطوره بدست آيد و بدانند آن شعرى كه در تحت فايده و نتيجهء فلسفى نيست از قبيل لغويات و در شمار خرافات و شمسات خواهد بود . و السلام .
در تأسف بر اوضاع حاليه گويد
مگر حال آن ملك برگشته است * همهجاى اهريمنان گشته است
گروهى همه بددل و بدنهاد * دل خود به خون كسان كرده شاد
مگر جور و بيداد افزون شده * جگرهاى مردم همه خون شده
مگر شه گدا گشت و كشور خراب * رعيت ز جورند در پيچوتاب
همانا كه شه نيستش آگهى * كه شد خاك ايران ز مردم تهى
همه مردم از دست بيداد شوم * گريزند در هند و قفقاز و روم
در آنجا بهر كار پست و رذيل * همى بگذرانند خار و ذليل
نه كس مىبپرسد همى نامشان * نه هرگز روا مىشود كامشان
همه لرك
« 1 »
و بيچاره و لات و لوت * قناعت نموده ز دنيا به قوت
فتاده بغربت درون خار و زار * همه پايمالند در رهگذار
بغربت هم از جور شهبندران * ندارند آن بينوايان امان
مگر خود در ايران زمين جا نبود * برين بيكسان هيچ مأوا نبود
كه پركنده گشتند در كوه و دشت * بسرشان يكى اختر شوم گشت
بايران يكى نامدارى نماند * كه بخت بد از شهر خويشتن نراند
الا گر بدانى بخواهى گريست * كه آوارهگيهاى اينان ز چيست
يكى رهگذر كن بايران ديار * كه بينى يكى هيبت افزا مزار
در آن ظلمتآباد وحشت سراى * نه بينى يكى روح زنده بجاى
بهرجا كه بينى يكى شارسان * بمانندهء گور و بيمارسان
همه رنگها رفته و روى زرد * پديدار از چهرهها سوك و درد
همه زهرهها كنده و باخته * همه پيكران زار و بگداخته
همه چشمها گود و بگسيخته * مگر آبروى همه ريخته
كتف كوژ و گردن شده سرنگون * تو گوئى يكى را بتن نيست خون
فرورفته چشمان و بينى دراز * ز سيما پديدار سوز و گداز
همه مرغ ماتم همه فال شوم * بويرانه بگزيده جا همچو بوم
چنو مردهگانند در گور تن * فسرده همه خونشان در بدن
هامش
( 1 ) لرك بمعنى فقير و بيچاره .