سه ساعت بغروب روز سهشنبه 28 رجب 1321 خبر ورود آنها بزنجان رسيد اهالى زنجان به هيجان آمده دكاكين و سراها را بستند كه طلاب و سادات را از چنگ ديوانيان خلاصى دهند لذا مأمورين آنها طلاب را به شهر وارد نكردند در كاروانسراى خرابهء كه در خارج شهر بود آنها را جا دادند .
بابا خان رئيس قراسوران چون وضع را قسمى ديگر ديد شبانه مقصرين را حركت داد و كمال عجله و شتاب در حركت سرعت دادند .
حاج ميرزا آقا و سيد تقى قمى در آن شب سه دفعه از قاطر زمين خورده دست و سرشان شكست تا ظهر روز چهارشنبهء 29 دو منزل از زنجان دور شدند و همهجا از بيراهه تاختند و بدين منوال وارد نارين قلعه كه در جنب اردبيل است شده پلها را كشيدند و از دو خندق آنها را گذرانيده وارد قلعه كردند و در زندان آنها را جا دادند .
حكمى كه عين الدوله به سعد السلطنه حاكم آنجا نوشته بود قريب به اين مضمون بود چون اين جماعت لا مذهب و مزدكى ميباشند نهايت سختگيرى و مراقبت را از آنها داشته باشيد . اين حكم را بابا خان داد به سعد السلطنه و قبض رسيد از او گرفت زنجيرهاى دولتى را برداشت و مراجعت نمود سعد السلطنه حاكم اردبيل حضرات را سپرد به نايب عباد اللّه زندانبان او هم حضرات را در يك زنجيرى بست كه هر حلقه از آن يكمن بود .
محبس عبارت بود از يك اطاق كه طول آن تقريبا پنجاه ذرع و عرض آن پنج ذرع خيلى تاريك و نمناك و عفن و كثيف بود شب اول كه سه ساعت از شب گذشت نايب عباد اللّه مزبور بسر وقت آنها آمده و يكمن نان و دو سير پنير براى چهارده نفر آورد و گفت هفت نفر يك طرف و هفت نفر ديگر طرف مقابل بنشينيد كه روبروى هم واقع شويد آقايان گمان كردند كه به سورى رسيدند يك دفعه ديدند خليلى را كه كند باشد آورده در وسط گذارد پاهاى حضرات را در كند كرده سيخ آن را كشيد و آن را قفل كرد دو عدد لولين هم به آنها داد يكى براى آشاميدن آب و ديگرى براى ادرار .
اول صبح عباد اللّه آمد و در زندان را باز كرده پاهاى آنها را از كند درآورد مقدارى خاك تيمّم خواستند براى نماز در جواب گفت مأمورين شما بما گفتند كه شما لا مذهب هستيد پس چگونه ميخواهيد نماز بخوانيد در جواب گفتند خداوند عالم است حالا ما اسير تو و خود را مسلمان ميدانيم .
مشار اليه قدرى گريه كرد و رفت نزديك ظهر هم مقدارى نان و پنير براى آنها آورد .
عباد اللّه سبّحان به سعد السلطنه گفت محبوسين لحاف و لباس ندارند در جواب گفت عمامهها را زير سر و عباها را روانداز كنند .
درب زندان كوچك بود كه در وقت داخل شدن ميبايست خم شوند و داخل شوند بالاى در پنجرهء آهنين نصب كرده بودند بعض اوقات رعاياى خارجه و ارامنه بتماشاى آنها مىآمدند و بر حال آنها گريه ميكردند نان و پول به آنها ميدادند بدين حال تا دو ماه بر آنها گذشت بعض اوقات جناب آقا شيخ يحيى كاشانى كه در اردبيل محبوس بود ولى در زندان نبود نزد آنها مىآمد و معرفى آنان
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص١٣٦