و مرد در اينواقعه مثل آدم فرزند مرده گريه ميكنند در خانهء نيست كه عزا به پا نباشد .
ج - اين ترتيبات عزادارى ناچار مؤثر است اسباب رقّت مىشود اما برويد در بيرونها حالت فلاكت رعيت را تماشا كنيد حالا واقعا به من بگوئيد ببينم بعد از اينواقعه بىنظمى در مملكت پيدا نشده است . طرق و شوارع مغشوش نيست بجهة اينكه اين فقره خيلى اسباب غصه و اندوه من است كه در انظار فرنگيها و خارجه بوحشيگرى معروف نشويم و نگويند هنوز ايرانيها وحشى هستند .
س - شما كه اين قدر غصه مملكت را ميخوريد و در خيال حفظ آبروى مملكت هستيد اول چرا اين خيال را نكرديد مگر نمىدانستيد كار به اين بزرگى البته اسباب بىنظمى و اغتشاش مىشود اگر حالا نشده باشد خواست خدا و اقبال پادشاهست .
ج - بلى راستست اما بتواريخ فرنگ نگاه كنيد براى اجراى مقصد بزرگ تا خونريزيها نشده است مقصود به عمل نيامده .
س - آنروزيكه آقاى امام جمعه به حضرت عبد العظيم آمده بودند تو رفتى و دستش را بوسيدى و چه گفتى بايشان و ايشان به تو چه گفتند .
ج - امام جمعه با پسرهاشان و معتمد الشريعة آمدند من در توى صحن رفتم دستشرا بوسيدم به من اظهار لطف و مهربانى كردند ( گفتند كى آمدى ، آمدى چكنى ) گفتم آمدم كه بلكه يك طورى امنيت پيدا كنم بروم شهر مخصوصا از ايشان خواهش كردم خدمت صدر اعظم توسط كنند كار مرا اصلاح نمايند كه من از شرّ نايب السلطنه و وكيل الدوله آسوده شوم . ولى پسرهاى امام به من گفتند شهر آمدن ندارد اينروزها شهر بواسطهء نان و گوشت و پول سياه بهم خواهد خورد و بلوائى مىشود خود امام هم به من اميدوارى و اطمينان داد .
س - با معتمد الشريعة چه ميگفتى و چه نجوى ميكردى .
ج - همين را ميگفتم كه خدمت آقاى امام شرح حال مرا بگوئيد و آقا را واداريد كه از من توسط كند .
س - ملا صادق كوسه محرّر آقا سيد على اكبر با تو چه كار داشت شنيدم چند مرتبه در حضرت عبد العظيم منزل تو آمده بود .
ج - خود آقا سيد على اكبر هم آمده بود حضرت عبد العظيم به قدر نيمساعت با ايشان حرف زدم التماس كردم كه يك طورى براى من تحصيل امنيت كنند كه از شرّ حضرات آقايان در امان باشم بيايم شهر ، آقا سيد على اكبر گفت من باينكارها كارى ندارم ملا صادق محرّرش هم يكى دو مرتبه آمد همين مقوله صحبت كرديم از آقاى حاج شيخ هادى هم آنشب كه رفتم منزلشان همين خواهش را كردم گفتند اين مردم قابل اين نيستند كه من از آنها خواهش كنم ابدا از آنها خواهش نميكنم .
س - چطور شد كه تو با اينهمه وحشت كه از آمدن به شهر داشتى و هيچجا هم غير از منزل آقاى حاج شيخ هادى نرفتى واقعا راست بگو شايد كاغذ و پيغامى براى ايشان داشتى .
ج - خير كاغذ و پيغامى نداشتم مگر اينكه آقاى حاج شيخ هادى را از ساير مردم انسانتر
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: ناظم الاسلام كرمانى
ص٨٨