تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
نكردند ( بعرب صاحب گفته بودند كه من چيزى به سيد جمال الدين نگفته بودم كه بوزارت روس تبليغ نمايند ) و من ايشانرا به پطرزبورغ نفرستادم
( إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )
اينك لعب معكوس اينك فكر عقيم اينك نتيجه فاسده با اين مسلك چگونه توان راه اخطار را بست و از مهالك دورى جست ( بلا سبب شبهه در دلها افكندن و قلوب را متنفر كردن خداوند تع مگر بقدرت كامله خود ما را از آثار وخيمه اين حركات حفظ كند . . . . . ) وا عجب از اينواقعه اينست پس از آنكه وعد احترامات و ستايش خود را از لسان مبارك اعليحضرت شاهنشاهى شنيدم حاج محمد حسن امين الضرب تبليغ نمودند كه رضايت اعليحضرت شاهنشاهى اينست كه اين عاجز طهرانرا ترك نموده مجاور مقابر شهر قم بشوم هرچه در خباياى ذهن خود تفتيش نمودم سبب را ندانستم . آيا به جهت آن بود كه دولت روس را ببراهين و وسائط دعوت بمسلك و موادهء دولت ايران نموده - يا براى آنست كه به خواهش وزير اعظم به پطرسبورغ رفته در تبرئه ذمه و حسن مقاصد ايشان با دولت روس كوشيدم - يا بدينجهة كه طرق حل مسائل را چنانچه خواهش وزير اعظم بود بقوة كدّ و جدّ بدست آوردم - اگرچه بر مجرب ندامت رواست آنچه بپاداش مهمانى اول به من گذشت مرا كافى بود كه دگر خيال ايرانرا نكنم اما لفظ شاهنشاه را مقدس شمرده خواستم آنچه خلاف گفته بودند معلوم گردد كه هم خيرخواهم هم مطيع ديگر اين چه نقش است كه باز ژاژخايان كوازه پسند باللّه عليكم اگر خدا نخواسته ظهورات مرا از مسلك خيرخواهى منحرف و منصرف كند بر من چه ملامت خواهد بود سبحان اللّه توهم مزاحمت در مناصب هروقت اين صاحبان عقول صغيره و نفوس حقيره را بر اين ميدارد كه ذهن وقّاد نقّاد اعليحضرت شاهنشاه را درباره اين عاجز مشوب گردانند اينك در حضرت عبد العظيم نشسته تا امر از مصدر عزت چه صادر شود و اسئل اللّه تعالى ان يمدكم بالعدل و الحق و ينصركم بالحكمة و يشيد دولتكم بقدرته و يحرسه عن كيد الخائنين آمين . العاجز جمال الدين الحسينى

پارهء از مكتوب سيد جمال الدين كه بيكى از دوستان خود نوشته است

من در موقعى اين نامه را بدوست عزيز خود مينويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات نه از گرفتارى متألم و نه از كشته شدن متوحش خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين كشته شدن . حبسم براى آزادى نوع ، كشته ميشوم براى زندگى قوم ولى افسوس ميخورم از اينكه كشتهاى خود را ندرويدم بآرزوئى كه داشتم كاملا نائل نگرديدم شمشير شقاوت نگذاشت بيدارى ملل مشرق را به‌بينم دست جهالت فرصت نداد صداى آزادى از حلقوم امم مشرق بشنوم ايكاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه مستعد افكار ملت كاشته بودم چه خوش بود تخمهاى بارور مفيد خود را در زمين شوره‌زار از سلطنت فاسد نمينمودم آنچه در آن مزرعه كاشتم به نمو رسيد هرچه در اين زمين كوير غرس نمودم فاسد گرديد در اينمدت هيچيك از تكاليف خيرخواهانه من به گوش سلاطين مشرق فرونرفت همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت اميدواريها بايرانم بودند اجر زحماتم را بفراش غضب حواله كردند با هزاران وعد وعيد به تركيا احضارم كردند اين نوع مغلول و مقهورم نمودند غافل از اينكه انعدام صاحب نيت اسباب انعدام نيت نميشود صفحه روزگار