ما همه فانى و بقا بس ترا * ملك تعالى و تقدّس ترا
121
مباش از مى سلطنت سرگران * كه شد وقت سرمستى ديگران
19
محبّت به پيوند چون شد قوى * شود تازه شاخ اميد از نوى
3
محنتكشان زاويهء فقر و فاقه را * طبع كريم باذل او واهب النعم
221
مخالف نگردد به جان دوستدار * مغيلان نيارد بجز خار بار
120
مرادش ز شاهى و فرماندهى * ز بخت و بزرگى و تاج مهى
304
مراعات دين بود و تعظيم شرع * همى اصل ديد و جز اين جمله فرع
304
مرد ز زندان شرف آرد به دست * يوسف از آن روى به زندان نشست
189
مزن نوبت سلطنت را بسى * كه نوبت بود هر زمان از كسى
19
مستتر گردد به زودى در نقاب ابتلا * هر كه گرداند خلاف رأى پاكش در ضمير
161
مشترى مىريزد از خمخانهء گردون شراب * وز شفق افلاك را آلودهدامان مىكند
200
معشوقهء دهر اگر كند جلوهگرى * در وى نكنى نظر اگر ديدهورى
198
مقصود ازين معامله ترويج كار اوست * نى جلوه مىفروشم و نه عشوه مىخرم
43
مكش گردن از راى ما زينهار * سر خويش نه بر خط روزگار
19
مكن آنچه هرگز نكردست كس * بدين رهنمون تو ديوست و بس
104
مكن خاطر خود پريشان بسى * كه دنيا نكرده وفا با كسى
78
مكن سفله را تربيت زينهار * مپرور به آب خضر زهرمار
29
مگر از پى دفع يأجوج فتنه * نهادست بنياد سدّ سكندر
123
مگر شاه آن شفاعت درپذيرد * گناهى را كه شد بر وى نگيرد
195
مگر قلعه گويى ز چرخ كبود * سپردارى از دامنش سبز بود
208
منه دل برين باغ ابله فريب * كه خرزهره را نام كردست سيب
320
مه لواى تو با خيل خصم بداختر * همان كند كه كند با نجوم مهر سپهر
103
مه نور از آن گرفت كز شب نرميد * گل بوى از آن يافت كه با خار بساخت
69
نالهء كرناى رويينخم * در جگر كرده زهرهها را گم
113