چنان تيز شد آتش كارزار * كه مىخواست گردون به جان زينهار
66
چنان زد بر جگرگاهش سر تيغ * كه خون برجست ازو چون آتش از ميغ
300
چنين است آيين اين خاكدان * بقاى جهان كى بود جاودان
282
چو آيين نكوكارى كنى ساز * نگردد بر تو جز آن نيكويى باز
186
چو از دولتش دين بود استوار * سزد گر بماند چو دين برقرار
37
چو اشك عاشقان از هجر دلبر * جهان پيما و خونريز و دلاور
66
چو او سربلندى نمود ، اين كمى * از آن ديو گرديد ، ازين آدمى
185
چو با من همرهست اين يار جانى * سر من دور كن آنگه تو دانى
276
چو بر اهل آن قلعه شد كار تنگ * كشيدند رايت ز ميدان جنگ
26
چو بر خيل ايران ظفر يافتند * به سوى خراسان عنان تافتند
59
چو برگ شكوفه كز اشجار ريزد * شده برف ريزان ز چرخ مدوّر
123
چو خود را به چشم حقارت بديد * صدف در كنارش به جان پروريد
185
چو خورشيد تابد ز اوج كمال * همان لحظه يابد كمالش زوال
282
چو دولت دور گشت از خانى من * دول را نيست دولترانى من
276
چو ديدند خانان گردنفراز * كه آمد سوى بيشه آن شيرباز
61
چو شد فارغ از طوف آن بارگاه * از آنجا روان شد به خيل و سپاه
49
چو شعله كشيد آتش هولناك * به بيچارگى تن فرو داد خاك
185
چو شيران همه بيشه پرداختند * به آهنگ توران فرس تاختند
61
چو فيروز شاه آن شه راستين * برازندهء تاج و تخت و نگين
303
چو كوهى به پشت تكاور نشست * چه كوهى كه بر باد صرصر نشست
10
چو گيتى ندارد وفا با كسى * گدايى به از پادشاهى بسى
243
چو ملك از پدر شه به ميراث يافت * عنان سوى آيين اسلاف تافت
300
چو ميدان خالى به چوهه بماند * به هر سو كه مىخواست توسن براند
93
چون قضا آيد طبيب ابله شود * وان دوا در نفع هم گمره شود
79