پىتون را فرستاد ، تا شورش را فرونشاند و او رئيس اين مردم را ، كه نيز سردسته شورشيان بود ، نزد اسكندر آورد و بامر او مصلوب گشت . پس از آن اسكندر چهار روز طى راه كرده داخل مملكتى گرديد ، كه پادشاهى سابوس نام در آن سلطنت ميكرد . او در ابتداء تمكين كرده بود ، ولى بعد بميل اهالى دروازه شهر را به روى مقدونيها بست . اسكندر به پانصد نفر آگريانى دستور داد ، كه به شهر يورش برده بعد بگريزند ، تا دشمن هزيمت آنان را باور كرده از پى آنها بيايد .
مقدونيها چنين كردند و سپاهيان هندى فريب خورده و آگريانها را تعقيب كرده بدام افتادند ، توضيح آنكه از شهر بيرون آمدند ، جنگ شروع شد و از سههزار نفر هندى پانصد نفر بقتل رسيد ، هزار نفر اسير شد و مابقى به شهر برگشتند . بعد معلوم شد ، كه شمشير هنديها زهرآلود بود ، زيرا تمام زخمىهاى مقدونى فورا ميمردند ، ولى اسكندر در اينجا هم در ميان گيرودار سالم ماند .
ديودور گويد ، اين زهر را از قسمى از مار مىگرفتند . در اينموقع اسكندر از حال بطلميوس ، كه زخم خفيفى به شانه برداشته بود ، خيلى نگران بود . او قرابتى خيلى نزديك با اسكندر داشت و حتّى بعضى ميگفتند ، كه او پسر فيليپ و از مادرى است ، كه زن غيرعقدى پادشاه مزبور بوده . درباره او نوشتهاند ، كه ظاهرى ساده داشت . شجاعت او در جنگها با مهارتش در امور ايام صلح مقابلى ميكرد و اين سؤال بخودىخود طرح ميشد ، كه وجود بطلميوس در كجا الزم است ( اگرچه معلوم است باز براى احتراز از اختلاط توضيح مىشود ، كه اين بطلميوس را پسر لاگوس « 1 » ميگفتند و بطلميوسى ، كه از علماى بزرگ عهد قديم است و آثارش در رياضيّات و جغرافيا و هيئت تا زمان ما باقى مانده ، پسر كلود « 2 » بود و در قرن دوّم ميلادى ميزيست . م . ) .
بعد مورّخ مذكور گويد : اسكندر ، كه در بالين بطلميوس مواظب حال او بود ، از شدّت نگرانى و خستگى خواست بخوابد . بنابراين بسترى طلبيد و خفت . بعد كه بيدار شد ، گفت در خواب مارى ديدم ، كه گياهى در دهان داشت و به من گفت
هامش
( 1 ) -Lagus .( 2 ) -Claude .