يكى از قراولان گرفت ، تا به كليتوس حمله كند ، ولى بطلميوس و پرديكّاس او را گرفته نگاه داشتند و ليزيماك و لئونّاتوس زوبين را از دست او بيرون آوردند .
در اينحال اسكندر فرياد زد : عزيزترين دوستانم مرا گرفته نگاهداشتهاند ، چنان كه وقتى دوستان داريوش با او چنين كردند . بعد امر كرد شيپور اضطراب بدمند ، تا سپاهيان در اطراف قصر جمع شوند . بر اثر اين فرمان بطلميوس و پرديكّاس به زانو درآمده با تضرّع از اسكندر خواهش كردند ، كه بردبارى را از دست ندهد ، تا روز ديگر كليتوس بمحاكمه جلب شود ، ولى اسكندر گوش بسخنان آنها نداده از اطاق بيرون دويد و نيزهء يكى از قراولان را گرفته در سر راه مدعوّين ، كه خارج ميشدند ، ايستاد و ، وقتى كه كليتوس بعد از ديگران خارج ميشد ، چون راهرو تاريك بود ، اسكندر پرسيد ، تو كيستى . او گفت من كليتوسم . در اين وقت اسكندر نيزه را به پهلوى او فرو برد و ، چون كليتوس افتاد به او گفت : « برو به فيليپ و پارمنين و آتّالوس ملحق شو » .
نوشتههاى كنتكورث ، پس از اين قتل از حيث مضمون موافق روايت پلوتارك است ، يعنى اسكندر خواست خود را بكشد ، ولى نيزه را از دستش ربودند .
بعد در مدّت چند روز آرامش نداشت و ميگفت : وقتى كه به مقدونيّه برگشتم ، چطور دست بدايهام بدهم ، و حال آنكه دو نفر از پسران او در جنگ مىلت كشته شدند و سوّمى را ، كه برادر رضاعى من بود ، بدست خود كشتم . تفاوتى كه بين نوشتههاى دو مورّخ مذكور هست ، اين است ، كه اسكندر اين قضيّه را مجازاتى از طرف خداوند شراب ( باكوس « 1 » ) تصوّر كرده ، زيرا تقريبا يكسال بود ، كه براى او قربانى نكرده بود و ديگر اينكه كنتكورث تسلّى دادن آناكسارك فيلسوف را ذكر نميكند و بالاخره مورّخ مذكور گويد ، كه دوستان اسكندر از اين قضيّه مبهوت گشتند و پس از آن جرئت نميكردند با او حرف بزنند ، چنان كه او مانند حيوان وحشى تنها ماند ، زيرا خودش ميترسيد و ديگران نيز از او وحشت داشتند ( كنتكورث ، كتاب 8 ، بند 2 ) : ديودور سىسىلى هم در اين باب چيزهائى نوشته بود ، ولى اين
هامش
( 1 ) -Bacchus .