فقط گاهى آه ميكشيد . اطرافيان ، چون حال او را چنين ديدند ، آن را خطرناك دانسته داخل اطاقش گشتند ، تا به او تسلّى دهند ، ولى آنچه كه گفتند ، مورد توجه اسكندر نشد ، تا آنكه آريستاندر غيبگوى او گوسفندهاى قربانى را بخاطر اسكندر آورده گفت ، مقدّر بود ، كه چنين شود و در مقابل تقدير چه ميتوان كرد ؟ اين حرف قدرى اسكندر را تسلّى داد . بعد درباريان اسكندر كالّيستن « 1 » را ، كه از اقرباى ارسطو بود ، باطاق پادشاه وارد كردند ، تا به او تسلّى دهد . او بملايمت با اسكندر حرف زد و اصول اخلاق حسنه را بخاطرش آورد ، ولى چنان صحبت كرد ، كه اسكندر را مكدّر نكرد . بعد آناكسارك « 2 » ، كه خود را بالاتر از تمام فلاسفه زمان خود ميدانست ، باطاق اسكندر درآمد ، و با تبخترى هرچه تمامتر چنين گفت :
« اين است اسكندر ، كه چشم تمام عالم بسوى او است . اين اسكندر است ، كه مانند بندهاى روى زمين افتاده و گريه مىكند و از قوانين و انتقاد مردم ميترسد ، و حال آنكه او بايد عين قانون و دستور عدالت باشد . براى چه او فاتح شد ؟
آيا براى آنكه مانند آقائى فرمان دهد و سلطنت كند يا مغلوب عقايد پوچ ديگران گردد » . بعد رو به اسكندر كرده گفت : « آيا نميدانيد ، كه صورت تميس « 3 » را چنين كشيدهاند ، كه بر تخت ژوپىتر ( خداى بزرگ ) نشسته ( يعنى پهلوى او قرار گرفته ) . براى چه صورت او را چنين ميكشند ؟ براى اينكه بما بفهمانند ، كه هرچه پادشاه كند ، حقّ و مشروع است » .
پلوتارك گويد « آناكسارك با اين حرفها درد اسكندر را تخفيف داد ، ولى او را جبّار و ظالم كرد . آناكسارك پيش از اين واقعه هم خود را در دل اسكندر جا داده و چنان كرده بود ، كه او از كالّيستن ، از اين جهت كه سخت پابند قوانين اخلاقى بود ، اظهار تنفّر ميكرد » .
روايت كنتكورث
مورّخ مذكور گويد ( كتاب 8 ، بند 2 ) : از بازريا اسكندر به مركند مراجعت كرد و ، چون ارتهباذ بواسطهء كهولت
هامش
( 1 ) -Callisthene .( 2 ) -Anaxarque .( 3 ) -Themis( بعقيدهء يونانيها ربّة النّوع عدالت بود و ترازو بدست داشت ) .