آوردند و ، پس از اينكه خيانت او را نسبت به داريوش گفت ، فرمان داد بينى و گوشهاى او را بريدند و بعد او را بهمدان ، كه از جهت تجارت ، محلّ اجتماع ماديها و پارسىها بود ، برده بدار آويختند . آريّان گويد ( كتاب 4 ، فصل 2 ، بند 4 ) :
« من اين نوع انتقام را ( يعنى بريدن گوشها و بينى ) نمىپسندم ، چرا كارهاى پادشاهان ماد و پارس سرمشق اسكندر گرديد و نخوت آنان هم با تركهشان به او رسيد .
تغيير لباس اسكندر را هم نمىپسندم . شخصى ، كه از اعقاب هراكل « 1 » بود ، لباس مادى را بر لباس نياكان خود ترجيح داد و سرخ نشد ، از اينكه تيار ( كلاه ) مغلوب را بر كلاه خود غالب رجحان دهد . كارهاى بزرگ اسكندر براى ما درس عبرت است : يك نفر موجود فانى ، هرقدر داراى استعداد طبيعى باشد ، هرقدر از حيث نژاد بدرخشد و اقبال و مردانگىاش فوق تمام صفات اسكندر قرار گيرد ، آسيا و افريقا را در تصرّف خود بدارد و اروپا را هم بر آن بيفزايد ، چنين كس براى سعادت كارى انجام نداده ، اگر در ميان اين همه بهرهمنديها اعتدال را بحدّ اعلى حفظ نكند » .
اين سخنان آريّان صحيح است و در اينكه ناقص كردن مجرم قبل از اعدام او يكى از كارهاى بد شاهان ايران بود ، ايرادى است وارد ، ولى غرابت در اين است ، كه اين پند صحيح تازه در اينجا بخاطر آريّان آمده ، و حال آنكه مواقع اين درس عبرت وقتى بود ، كه شقاوتهاى اسكندر را در تب و هالىكارناس و صور و غزه و در مورد برانخيدها و زجرهاى فيلوتاس و برافكندن شهرهاى سغد و نابود ساختن سكنه صفحات گوناگون را از مرد و زن و بزرگ و كوچك مىنوشت ( چون ذكر هركدام از اين موارد بالاتر گذشته ، تكرار را جايز نميدانيم ) . ديودور گويد ( كتاب 17 ، بند 83 ) : اسكندر بسّوس را ببرادران و ساير اقرباى داريوش داد و آنها بدن او را قطعهقطعه كرده با فلاخن به اطراف انداختند . از نويسندگان جديد بعضى نوشتهاند ، كه اسكندر در زارياسپ « 2 » مجلسى از سرداران ايرانى تشكيل كرد و اين مجلس رأى داد ، كه بسّوس را موافق
هامش
( 1 ) -Heracles ( Hercule ) .( 2 ) -Zariaspes( زرسپ در باختر بود ، نزديكى بلخ كنوني ) .