ببين درجه اعتماد من به تو بچه اندازه است ، كه ميخواهم دستهاى تو را به كار اندازم .
برادران تو در نزد من گروى خواهند بود ، برو به ماد و نامههائى را ، كه خواهم نوشت ، بسرداران من برسان . در اين مأموريت سرعت لازم است ، تا شايعه از تو پيش نيفتد . ميخواهم شبانه وارد همدان شوى و روز ديگر موافق دستور رفتار كنى . نامههائى هم از من براى پارمنين خواهى داشت . يكى به مهر من و ديگرى به مهر فيلوتاس ، زيرا مهر او نزد من است . پدر او ، چون مهر پسرش را بيند ، سوءظنّى به تو نخواهد داشت » . پولىداماس ، چون سخنان اسكندر را شنيد ، نظر بوحشتى كه داشت ، فورا مأموريت را پذيرفته بيش از آنچه اسكندر ميخواست وعده داد و بعد لباس خود را كنده لباس عرب بدوى در بر كرد و دو نفر عرب را ، كه زنان و اطفالشان گروى اسكندر بودند ، با خود برداشته و بر شترهاى دو كوهانه سوار شده از راه كوير ( بايد لوت باشد ) بعزم همدان تاخت و روز يازدهم لباس مقدونيّه در بر كرده شبانه وارد همدان شد و در پاس چهارم شب بچادر كلآندر « 1 » رفت . پس از رسيدن نامههاى اسكندر بسرداران ، آنها شور كرده قرار دادند ، كه روز ديگر در طليعهء صبح همه در منزل پارمنين حاضر شوند . در آن روز همه به طرف منزل پارمنين روانه شدند و هنوز بخانهء او نرسيده بودند ، كه خبر ورود پولىداماس بوى رسيد و كس فرستاد بدوستش بگويند ، كه چرا بديدن او نرفته . در انتظار آمدن پولىداماس ، پارمنين در پارك قصر همدان ، كه محل استراحت شاهان هخامنشى يا ولات آنها بود ، گردش ميكرد و سرداران ديگر ، كه نامههاى اسكندر را دريافت كرده بودند و مأموريت داشتند ، او را بكشند ، در اطرافش بودند . اينها بين خود چنين قرار داده بودند ، كه چون پارمنين مشغول خواندن نامهء اسكندر و پسرش گرديد ، او را بكشند . بارى ، پولىداماس دررسيد و چنين وانمود ، كه از ديدن پارمنين غرق شادى است . بعد پارمنين را در آغوش كشيد و پس از درود زياد نامهء اسكندر را درآورده به او داد . سردار
هامش
( 1 ) -Cleandre .