مزبور ، در حينى كه نامه را ميگشود ، از پولىداماس سؤال كرد ، كه پادشاه چه مىكند .
او جواب داد : الآن از نامه خواهى دانست . بعد ، وقتى كه سردار مقدونى نامه را تا آخر بخواند ، گفت « پادشاه در تهيّهء يك سفر جنگى بمملكت رخّج ( آراخوزيا ) مىباشد . چه شخصى ، كه هيچگاه خسته نميشود و نميداند ، كه استراحت چيست ! پس از آنهمه افتخارات حالا وقت است ، كه ديگر خود را بخطر نيندازد » .
بعد او نامهاى را ، كه به مهر پسرش فيلوتاس بود ، گشوده به خواندن آن پرداخت و ، چنان كه از قيافهاش پيدا بود ، با لذّت اين نامه را ميخواند ، ولى در اينوقت كلآندر شمشير خود را در بدن او فرو برد و پارمنين افتاد و بمرد .
پس از آن ساير سرداران هم هريك ضربتى بجسد بىروح او فرود آوردند .
در اين احوال قراولان درب باغ از قضيه آگاه شده و باردو دويده اين خبر را انتشار دادند و بر اثر آن سربازان بباغ هجوم آورده تهديد كردند ، كه اگر درب باغ را باز نكنند ، ديوار آن را خراب كرده داخل خواهند شد و تمام اشخاصى را ، كه در آنجا هستند ، خواهند كشت . كلآندر در اين احوال چاره را در اين ديد ، كه صاحبمنصبان آنها را خواسته نامههاى اسكندر را نشان دهد . به اين ترتيب شورش فرو نشست . بعد سربازان خواستند ، كه نعش پارمنين را با مراسمى دفن كنند . اگرچه سرداران به اين امر راضى نبودند ، ولى بالاخره براى خابانيدن شورش اجازهء دفن را دادند ، ولى سرش را از بدن جدا كردند ، تا نزد اسكندر بفرستند .
در خاتمه بايد گفت ، كه مورّخين يونانى و رومى از قتل او اظهار تاسف كردهاند و از نوشتههاى آنها معلوم نيست ، كه آيا واقعا او در خيال سلطنت بوده يا فيلوتاس ، كه طاقت زجرهاى ديگر را نداشته ، براى خلاصى خود از عقوبتهاى شديدترى و بملاحظهء اينكه زودتر او را بكشند ، حرفهاى مذكور را زده ؟ . بطوريكه پلوتارك گويد ( اسكندر ، بند 66 - 67 ) پارمنين يگانه كس يا يكى از اشخاص بسيار كمى بود ، كه اسكندر را بآمدن بآسيا تحريك ميكرد . كنتكورث گويد ( كتاب 7 ، بند 2 ) : او بىاسكندر بهرهمنديهاى زياد داشت ، ولى اسكندر بىاو
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1681
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٦٨١