ثانيا توصيفى ، كه ديودور و كنتكورث از مساكن اين مردم ميكنند ، موافقت با جغرافياى عالم آن روز هم ندارد ، زيرا رود فاز ( ريون ) كنونى است ، كه در ولايت باطوم جارى است و بدرياى سياه ميريزد . بنابراين مردمانى ، كه از كوههاى قفقاز تا رود فاز مساكنشان بود ، چه ربطى مىتوانستند با سرحدّ گرگان داشته باشند .
امّا راجع به خود حكايت بايد در نظر داشت ، كه پلوتارك در باب مخاطراتى ، كه براى اسكندر روى ميداد ، ضمنا چنين گويد ( كتاب اسكندر ، بند 61 ) او بتازگى از رود اركسارت ( يعنى سيحون ) گذشته بود و تصوّر ميكرد ، كه اين رود ( تاناايس ) است ( يعنى دن كنونى ) پس از اينكه سكاها را براند ، بيش از صد استاد ( تقريبا سه فرسنگ ) آنها را تعقيب كرد ، و حال آنكه بواسطه اسهالخونى خيلى ضعيف شده بود . در اينجا بود ، كه موافق روايت اغلب مورّخين و از جمله كلىتارك « 1 » ، پولىكريت « 2 » ، آنتىگون « 3 » ، انسكريت « 4 » و ايستر « 5 » ملكه آمازونها نزد او آمد ، ولى آريستوبول « 6 » ، خارس « 7 » ، بطلميوس « 8 » ، آنتىكليد « 9 » ، فيلونثبى « 10 » ، فيليپتهآنژل « 11 » ، هكاته « 12 » ، از اهل ارترى « 13 » ، فيليپكاليس « 14 » ، دوريسسامسى « 15 » ، اطمينان ميدهند ، كه اين حكايت افسانه است . چنين به نظر ميآيد ، كه اسكندر عقيده اينها را تأييد كرده ، زيرا خودش در نامهاى به آنتىپاتر ، كه حاكى از وقايع اين سفر جنگى بود ، گويد : پادشاه سكاها پيشنهاد كرد ، دختر خود را بزنى به من بدهد و بهيچوجه اشاره بقضيه آمازونها نميكند و نيز گويند ، كه چندين سال بعد ، وقتى كه انسكريت براى ليزىماك « 16 » كه در اين اوان پادشاه بود ، كتاب چهارم تاريخ اسكندر ، يعنى تأليفش را ، ميخواند ، به اين حكايت رسيد و ليزىماك لبخند زده از او پرسيد : در اينوقت بس من كجا بودم ؟ بعد پلوتارك به اين بند كتاب خود چنين خاتمه ميدهد : چه اين روايت را قبول و چه آن را رد كنيم ، احترام ما به اسكندر نه از آن بيشتر خواهد شد و نه كمتر . از نوشتههاى
هامش
( 1 ) -Clitarque .( 2 ) -Polycrite .( 3 ) -Antigone .( 4 ) -Onescrite .( 5 ) -Ister .( 6 ) -Aristobule .( 7 ) -Chares .( 8 ) -Ptolomee .( 9 ) -Anticlide .( 10 ) -Philon le Thebain .( 11 ) -Philippe de Theangele .( 12 ) -Hecatee .( 13 ) -d'Erethrie .( 14 ) -Philippe de Caleis .( 15 ) -Duris de Samos .( 16 ) -Lysimaque .