چنان كه سابقا محبوب داريوش بود و باصرار او اسكندر نبرزن را عفو كرد .
بعد ديودور ( كتاب 17 ، بند 77 ) و كنتكورث ( كتاب 6 ، بند 5 ) حكايتى ميكنند ، كه مضمونش چنين است : در همسايگى گرگان مردمى بودند موسوم بزنان آمازون « 1 » . اينها در جلگهاى موسوم به تميسسير « 2 » در كنار رود ( ترمودون « 3 » ) سكنى داشتند و ملكه اين مردم ، ( تالستريس « 4 » ) نام ، بر تمام مردمانى ، كه از كوههاى قفقاز تا رود ( فاز « 5 » ) منتشر بودند سلطنت ميكرد . او خواست اسكندر را ملاقات كند و با اين مقصود از مملكت خود حركت كرد و ، چون بمقرّ اسكندر نزديك شد ، به او پيغام داد ، كه ميخواهد از او ديدن كند و او را بشناسد . اسكندر اجازه داد بيايد . پس از آن ملكه سپاه خود را در سرحدّ گرگان گذارده با سيصد زن تماممسلّح نزد اسكندر آمد و ، همين كه اسكندر را ديد ، از اسب به زير جست ، در حالى كه دو زوبين بدست داشت . لباس ( آمازونها ) تن آنها را نمىپوشد و پستان چپ آنها پديدار است . علاوه بر آن دامن لباس آنها تا زانو مىافتد . آمازونها يكى از پستانهاى خود را حفظ ميكنند ، تا بتوانند اطفالشان را شير دهند ، ولى پستان ديگر را ميسوزانند ، تا بهتر بتوانند ، زه كمان را بكشند . ملكه به اسكندر خيره نگاه كرد و ديد ظواهر او با صيت جهانگيريهايش موافقت ندارد ( اسكندر قدّش پست بود ) پادشاه مقدونى از او پرسيد ، چه مقصودى دارى . ملكه بىپروا جواب داد ، آمدهام ، تا از تو طفلى داشته باشم و من شايان آنم ، كه وليعهدى براى تو بزايم . اگر طفل من دختر باشد ، من او را نگاه خواهم داشت و اگر پسر - آن را به تو تسليم خواهم كرد . اسكندر گفت ، كه آيا ميل دارى جنگ كنى ؟ زن جواب داد نه ، مملكتم را بىحفاظ گذاشتهام و خواهش ميكنم چنان نكنى ، كه من بىاينكه تقاضايم برآورده شده باشد ، بمملكت خود برگردم . پس از آن اسكندر او را سيزده روز در خيمه خود نگاهداشت و بعد ملكه بمملكت خود برگشت و اسكندر هم عازم پارت شد .
راجع به اين حكايت بدوا بايد تذكر دهيم ، كه آريّان در اين باب ساكت است ،
هامش
( 1 ) -Amazones .( 2 ) -Themiscyre .( 3 ) -Thermodon .( 4 ) -Thalestris .( 5 ) -Phasis( ريون كنونى در ولايت باطوم جارى است ) .