تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1356

مساهمون:

ص١٣٥٦
اپاى ديس « 1 » ، يعنى بجاى « پسرم » گفت « اى پسر خدا » اين غلط اسكندر را خوش آمد و ، چون همه شعف او را ديدند ، گفتند ، كه كاهن او را پسر خدا خوانده و اين خبر در همه‌جا انتشار يافت . « فيلسوفى پسام‌من « 2 » نام به اسكندر گفت : كه خدا پادشاه مردمان است و بنابراين هر موجودى ، كه بر مردمان حكم مىكند ، وجود الهى است . اسكندر از اين عقيده بسيار مشعوف شد ، بخصوص كه خود اسكندر نيز نظرى در اين باب داشت ، كه بيشتر فلسفى بود . او ميگفت ، كه خدا پدر تمام مردمان است و ، اشخاصى را ، كه از ديگران اتقى باشند ، او مخصوصا اولاد خود ميداند » . سپس پلوتارك گويد ( همانجا ، بند 39 ) : اسكندر با مردمان غيريونانى خيلى متكبّر بود و ميخواست او را پسر خدا بدانند ، ولى با يونانيها با احتياط رفتار مىكرد . اين گفته مورّخ مذكور را وقايع بعد تكذيب مىكند ، زيرا چنان كه بيايد ، اسكندر پس از فتوحات ديگرش خواست ، كه او را پسر خدا دانسته بپرستند و مورّخ او كالّيستن « 3 » ، چون اين داعيهء اسكندر را استهزاء ميكرد ، بامر او كشته شد ( شرح رفتار اسكندر ، زمانيكه در سيستان و آسياى وسطى بود ، در جاى خود بيايد ) . بارى ، پس از اين سؤال و جواب ، مراسم قربانى و نياز دادن به عمل آمد و اسكندر بقول كنت‌كورث بهمراهان خود اجازه داد ، كه اگر سؤالى دارند ، از غيب‌گوى معبد آمّون بكنند و آنها به اين سؤال اكتفا كردند : « آيا شما اجازه ميدهيد ، كه ما پادشاه خود را مانند خدا بپرستيم ؟ » كاهن جواب داد : « بلى ، اين عمل شما پسند ژوپىتر نيز خواهد بود » . ژوستن راجع به اين سفر اسكندر به آمّون چنين گويد ( كتاب 11 ، بند 11 ) : اسكندر بمعبد ژوپىتر آمّون رفت ، تا مقدّرات خود و اسرار ولادتش را بداند ، زيرا مادرش ، المپياس ، به فيليپ گفته بود ، كه اسكندر پسر او نيست و از مادرى است ، كه فوق‌العاده بزرگ بود . خود فيليپ هم چندى قبل از مرگش اعلام كرد ، كه
هامش
( 1 ) -O pai dios .( 2 ) -Psammon .( 3 ) -Callisthene .