رفته بودند ، اسكندر نيز ميخواست مانند آنها رفتار و راجع بآتيهء خود از كاهن بزرگ معبد سؤالاتى كند . بهرحال اسكندر از رود نيل سرازير شده بدرياچه ماراتيد « 1 » رسيد . در اينجا اهالى سيرن « 2 » تقديمى براى او آورده اسكندر را به شهر خود دعوت كردند . اسكندر هداياى آنها را پذيرفته و با آنها عهد اتّحادى بسته راه خود را دنبال كرد . مشقّات راه را در دو روز اوّل مقدونىها تحمّل كردند ، ولى همين كه داخل صحرا شدند ، ديدند دريائى در پيش دارند از ماسه و ريگ روان و اين صحرا را نه كرانى است ، نه چشمهاى ، نه زراعتى و نه درختى . مشكهاى آب ، كه بر پشت شترها حمل ميشد ، كافى براى سيراب كردن اسكندر و همراهان او نبود و آفتاب سوزان ميرفت عنان تحمّل و بردبارى را از دست مقدونيها بربايد ، كه در اينحال بگفتهء پلوتارك ، ديودور و غيره ابر سياهى پديد آمده آفتاب را پوشيد و پس از آن بارانى باريد ، كه باعث نجات مقدونىها گرديد .
بعد ، از جهت ريگ روان ، مقدونيها راه را گم كردند و ، چنان كه باز مورّخين يونانى نوشتهاند ، دستهاى از كلاغها پديد آمدند و مقدونىها از دنبال آنها حركت كرده راه را يافتند ( آريّان از قول بطلميوس گويد ، كه دو مار راهنماى اسكندر گشتند - كتاب 3 ، فصل 2 ، بند 11 ) . اسكندر اين قضيّه و آمدن باران را بفال نيك گرفت ، بعد او چهار روز ديگر راه پيمود ، تا بمعبد آمّون رسيد . اين معبد ، چنان كه نوشتهاند ، در واحهاى واقع بود ، كه آن را اآزيس « 3 » مىناميدند . اين واحه آب فراوان و درختان بسيار داشت و هواى آن هميشه مانند هواى بهار بود .
در اينجا در وسط جنگلى ارگى ساخته بودند و اين ارگ سه ديوار داشت . بنابر اين قلعه مزبور بسه محوّطه تقسيم ميشد . در اوّلى جبابره واحه منزل داشتند ، در دوّمى زنهاى آنان و در سوّمى قراولان و مستحفظين ارگ . چيزى را ، كه اهالى واحه آمّون ميپرستيدند ( بقول كنتكورث ، كتاب 4 ، بند 7 ) هيكلى نبود ، كه شبيه هيكلهاى خدايان ساير ملل باشد ، بل زمرّدى بود ، كه شباهتى بناف داشت و
هامش
( 1 ) -Mareotide .( 2 ) -Cyrene( مستعمرهء يونانى كه كيرىنائيك نام داشت ) .
( 3 ) - ( اآزيس ) كليّة بمعنى واحه يا زمين با آب و گياهى است ، كه مانند جزيرهاى در دريا ، در كوير يا صحراى بىآب و علف واقع شده باشد .