و غيبگوئى معروف بودند ، به او رسيدند . اينها ، چون از ستارهشناسى يافته بودند ، كه اسكندر در اين شهر خواهد مرد ، مسنّترين اشخاص خود را فرستاده بودند ، تا از ورود اسكندر به بابل ممانعت كرده بگويند ، كه اگر اسكندر مقبره بلوس را ، كه پارسيها خراب كردهاند ، بسازد ، از اين خطر نجات خواهد يافت . او بايد نقشه خود را تغيير داده از شهر دور شود . بهلهفانتس « 1 » رئيس كلدانيها از ترس اسكندر جرئت نكرد با او مواجه شود و بنابراين مطلب را بتوسط نهآرخ به اسكندر پيغام داد . اسكندر از اين پيشگوئى متوحش شد ، زيرا عقيده ببصيرت كلدانيها داشت .
بعد قسمت بيشتر دوستان خود را به بابل فرستاد و خودش راه را كج كرده در 200 استادى اين شهر اردو زد . همه از اين كار اسكندر متحيّر گشتند و يونانىهاى زياد و نيز آناكسارك « 2 » با فيلسوفان مذهب ( يعنى مكتب ) خود ، نزد اسكندر رفته جهت را پرسيدند و بعد ، كه آن را دانستند ، تمام مهارتشان را در استدلال به كار بردند ، تا به اسكندر بفهمانند ، كه علم غيبگوئى و بخصوص علمى ، كه كلدانيان به آن معتقدند ، مبنائى ندارد . نتيجه استدلال اين اشخاص چنان بود ، كه اثر گفته كلدانيان از روح اسكندر زائل شد و او تصميم خود را تغيير داده وارد بابل گرديد .
اهالى اين شهر مانند سابق از اسكندر و قشون او پذيرائى شايان كردند و همه بواسطه وفور نعمت در عيش و عشرت فرو رفتند .
آمدن سفراى خارجه نزد اسكندر
بعد مورّخ مزبور چنين گويد ( كتاب 17 ، بند 113 ) :
در اين سال ( يعنى در سالى كه با 324 ق . م تطبيق شده ولى اين تاريخ صحيح نيست ، زيرا اسكندر در 323 ق . م درگذشت ) تقريبا سفراى تمام ممالك روى زمين نزد اسكندر آمدند . بعضى با اين مقصود ، كه او را از فتوحاتى كه كرده تبريك گويند ، برخى براى اينكه به او تاجهائى تقديم كنند ، عدّهاى هدايائى براى او آوردند ، بعضى ميخواستند عهد دوستى و يگانگى با او ببندند . بالاخره برخى ميخواستند نسبتهائى را ، كه به آنها
هامش
( 1 ) -Belephantes .( 2 ) -Anaxarque .