خوردهام و آنچه را ، كه باعث عيش و عشرت من بود ، با خود دارم . تنها چيزى را ، كه از دست دادهام ، قدرت و ثروت من است » . چنين بود سارداناپال و او نه فقط زندگانى خود را بطور شرمآور به آخر رسانيد ، بلكه دولت آسور را ، كه دوامش بيش از تمام دول ديگر بود ، از دست بداد .
آرباكس رئيس مستحفظينى ، كه ماد همه ساله به نينوا براى قراولى ميفرستاد ، شخصى بود ممتاز . اين شخص در اردو با رئيس سپاهيان بابلى دوست شد و نقشهء برانداختن آسور را در ميان گذاشت . رئيس بابليها ، كه بهلهزيس « 1 » نام داشت و طرف توجّه كاهنان بابلى ، موسوم به كلدانيان ، بود ، چون از نجوم و غيبگوئى اطّلاعات مبسوطى داشت ، روزى بدوست خود گفت ، تو سلطان تمام ممالكى خواهى بود ، كه سارداناپال در تحت تسلط خود دارد . آرباكس از اين پيشگوئى غرق شعف گرديد و به بهلهزيس گفت ، اگر چنين شود ، تو را بحكومت بابل منصوب خواهم كرد . بعد او با سائر سرداران طرح دوستى ريخت و حسّ كنجكاوى او را بر آن داشت ، كه زندگانى پادشاه را در اندرون مشاهده كند . خواجهاى در ازاى يك جام طلا او را باندرون پادشاه برد و ، چون آرباكس در عيش و عشرت شاه نگريست ، بيش از سابق مصمم شد ، كه نقشه خود را اجرا كند . با اين مقصود دو دوست مزبور كنكاشى ترتيب دادند ، توضيح آنكه آرباكس متعهد شد ماديها و پارسىها را بر آسور بشوراند و بهلهزيس بابليها و نيز اعراب ، يعنى متحدين آنان را ، به قيام وادارد . چون مدت قراولى ماديها بسر آمد ، آرباكس به ماد برگشت و ماديها و پارسىها را بر آسور شوراند ، بهلهزيس هم با بابليها چنين كرد و شخصى را نزد اعراب فرستاده كمك آنها را طلبيد . خلاصه آنكه پس از يكسال متحدّين به اين بهانه ، كه نوبت قراولى آنها در اردوى نينوا رسيده است ، با سپاهيان خود به طرف شهر مزبور حركت كردند .
قيام آرباكس بر آسور
ملل چهارگانه مذكور ، كه عدّهشان به 400 هزار نفر ميرسيد ، در جائى جمع شدند ، تا در باب نقشهء جنگ شور كنند .
سارداناپال ، همين كه از اين خيانت آگاه شد ، با قشونى ، كه براى
هامش
( 1 ) -Belesis .