قباى او تنگ آمد 188 ر
قبهاى كه مىكرد ، سر گور جهودان بود ، آن را منجوق زرين مىنهاد 188 ر
قبالهء غريم با نام خويش كرد 169 پ
قپان را تا نياويزند ، راست نگويد 118 پ
قبض كف او جز به عنان نبودى 22 پ
قتل به تلبيس 113 ر
قد چمندهء سرو سهى 43 ر
قدح چنان خوردى كه جرعهاى نريختى 106 پ
قدح شادكامى كه چون كاسهء رباب خشك و تهى بود ، از سعادت او مالامال شراب نوشين شد 213 پ
قدح معلى بودن 146 پ
قدح مى را نگونسار خورند 161 پ
قدحى چند بازخوردن 123 ر
قدر او قدر را در پاى اسب افگند و قضا را دست از ناهموارى بربست 227 پ
قرابه را طوق در گردن آمدن 208 ر
قرابهء شراب چون لب بر لب قدح نهد از شادى خندان باشد 63 پ
قرار دادن و قاعده نهادن 85 پ
قربان كسى دل قربان كردن 74 ر
قربت و زلفت يافتن 110 ر
قرص بر غوث ادا به زخم شمشير و ترس شعاع سلاح كند 160 پ
قرص خورشيد به قرص صابون شستن 194 ر
قرص خورشيد را تماشا كردن و دل پاىبند فضول نداشتن 140 ر
قرقويىدوز 122 ر
قصابوار 53 پ
قصابوار دم دادن و پوست كندن 129 ر
قصيدهء غرا 13 پ 131 پ
قصيدهء مجرور كه به اقواء مرفوع گردد 67 ر
فصيل سبز اگرچه از غله خشك نيكوتر بود ، تمتع از آن چهارپاى را باشد 60 ر
قضاء را قضايى به سرآوردن 69 ر
قضاى عجب و شكلى طرفه 158 ر
قضا و تقدير بس طرفه 95 ر
قضاى محتوم 42 ر
قضاى مآرب 188 ر
قطب آسمان علم 222 پ
قطب آسياى كار شكستن 55 پ
قطب ثابت آمدن 115 ر
قطبخانه 110 پ
قطرههاى باران كرم او كلاه حباب بر سر آب مردمى نهد 192 پ
قعر درياى ساكن جواهر بخشد و درياى آشفته مردم هلاك كند 22 ر
قعر مشكل 100 ر
قفصى از طبرزداب رسيده 15 پ
قلادتهاى فضل 225 ر
قلادهء پروين بر گردن 123 ر
قلاده در كلام چون در دندان دلربايان بىآنكه سفته بود منظوم است 207 ر
قلادهء در ثمين در گردن روزگار 185 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٩٠