دست روزگار رخت در جايى افگندن 168 پ
دست سوخته داشتن 98 ر
دست سيه ، دست سفيد 14 پ
دست شستن 140 پ
دست شل همچون دست بريده باشد 37 ر
دست قائم گذاردن 174 پ
دست قضا 128 ر
دست كوتاه فرمودن 185 ر
دستگاهى داشتن 79 ر
دست گوهرفشان او اميد مرده زنده كند 214 ر
دستگير درماندگان 228 ر
دست ناكامى 141 پ
دست وزارت 134 ر
دست و زبان چرب داشتن 59 ر
دستهاى چارپا را پا مىدانند 84 ر
دست همت او ستارگان را به كف تواند آوردن 181 پ
دست همگنان در زير سنگ او آمد 210 پ
دست هيبت او چون خرطوم پيل دراز ، و دست ديگران چون گردن خوك كوتاه بود ، 134 پ
دستور نجن 2 پ
دستورنجين سيمين به قيمت گوشواره زرين برنيايد 20 ر
دستورى خواستن 160 - 227 ر
دستور دراز دست كوتهبينى 14 پ
دستهء كبريت درهم بسته 34 پ
دسته گل علم و ارغوان فضل 110 ر
دست يافتن 87 ر
دستى بر بازو گرفتن 141 ر
دستى داشتن 34 ر
دستى كه از ارتعاش مىجنبد ، نه از كفايت 36 پ
دستى كه قصد كنند مستقيم بود 191 ر
دشمن ابطال 201 پ
دعا رساندن 18 ر
دعاى مظلوم به ساق عرش رسد 105 پ
دعوى بر خانه كعبه كردن 102 پ
دفتر حساب و قوانين 81 ر
دفتر روزنامه 56 پ
دفتر سپيد 63 پ
دفع و مطل 58 ر
دقايق صفاى و داد 169 پ
دقايق و جلائل و جمل و تفاصيل روزگار 113 پ
دلبريان شدن 184 پ
دلپذير نبود 156 پ
دل چون زعفران شاد داشتن 198 ر
دل راد و سخى 171 پ
دلشكسته شدن 120 ر
دلماندگى 185 ر
دلماندگى حاصل آمدن 214 ر 227 پ
دل مردم چون آبى است كه وقتى كدر ، و وقتى صافى 148 پ
دلمشغولى 16 - 104 ر 144 پ
دلنمودگى 33 پ
دلق و طاء 63 پ
دلو از سر چرخ باز بن چاه افتادن 118 ر
دلو اميد 14 پ
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٦٣