و در اين سال احوال حاكم مصر آن است كه به واسطهء توقف ميرزا شاهرخ در سرحدّ مملكت به غايت متفكر بود ، تا آنكه روزى تمام مردم مصر را جمع آورد و گفت كه « لشكرى بزرگ روى به ما آورده اكنون بر همه لازم است كه به دفع او متوجه شويم . هركس را به هر طريق كه ممكن باشد با اين لشكر مىبايد آمد ، خواه به سوارى اسب دسترس باشد و خواه به خر . » و مردم ناچار و ناكام مشغول استعداد سفر شدند .
و در اين وقت خبر رسيد كه امير اسكندر بن قرايوسف به ارزن الرّوم آمد ، و قراعثمان [ آق قويونلو ] به جنگ او بيرون آمد و بعد از جنگ بسيار اسكندر ظفر يافت و قراعثمان به وقت گريز در خندق ارزن الرّوم افتاد و به واسطهء گرانى اسلحهء جنگ به روى درآمد و دماغش شكسته شد و خون بسيار رفت و برخاسته به قلعهء ارزن الرّوم درآمد ، اما بعد از چند روز فوت شد .
و پنجاه و چند سال حكومت كرده بود و عمرش قريب به صد سال رسيده بود . و بعد از آنكه او را دفن كرده بودند امير اسكندر قبر او را شكافته سرش را جدا كرده و به مصر فرستاد ، با سر دو [ 579 الف ] پسر او كه به دست اسكندر افتاده بودند .
و امير قصروه ، نايب شام در اين سال فوت شده اينال جكمى كه حاكم حلب بوده حكومت شام يافت . و در اين سال جانى بيگ صوفى به دست ذوالقدران گرفتار شد و هراول همان طايفه او را حمايت كرده بودند چون فرصت يافتند به قيدش درآوردند و به سلطان مصر نوشتند كه هرگاه كسى معتمد بيايد ، او را به درگاه مىفرستيم . و سلطان خوشوقت شده امير شادى بيگ را با تحف بسيار به ايشان فرستاد . و ايشان تحفهها را گرفته شادى بيك را دست خالى بازفرستادند و جانى بيگ را رها كردند ؛ چه ، فرمان ميرزا شاهرخ در خلاصى او به ايشان رسيد و سلطان مصر به غايت اندوهناك شد .
و جانى بيگ جمعيتى به هم آورده به پاى قلعهء مرعش آمد و سلطان تغرىبرمش « 1 » را حاكم ساخته به حلب به دفع جانى بيگ روان كرد و متعاقب لشكرى ديگر از مصر به كمك تغرى برمش فرستاد . و ايشان به اتفاق به املس رفتند و آن ولايت را تاراج نمودند ؛ چه ، جانى بيگ خود را به كنارى كشيده بود . و بعد از عود آنها به حلب ، باز جانى بيگ آغاز فتنه و فساد كردند .
و از جمله امراى مصر حجا سودون در عين تاب توقف كرده بود . و چون حاكم حلب خبر شد كه ديگر باره جانى بيگ به ميان ولايت درآمده جمعى ديگر را به كمك حجا سودون به عين تاب فرستاده و در چهارم ذيحجه جانى بيگ و حجا سودون به يكديگر رسيدند و بعد از
هامش
( 1 ) . حسين بن احمد تغرى برمش بهسنى .